close
تبلیغات در اینترنت
ترجمه داستان شعر ;) - 8

باهوش ترین مرد جهان

به نام خدا

باهوش ترین مرد جهان

 

یک پزشک ، یک وکیل ، یک پسر و یک کشیش برای بعد از ظهر یکشنبه سوار یک کوچک هواپیمای اختصاصی شده بودند . ناگهان هواپیما دچار ایراداتی در موتورش شد . با وجود سعی خلبان هواپیما شروع به سقوط کرد . در نهایت خلبان یک چتر نجات برداشت و فریاد زد که بهتر است بپرند و خودش با چترنجات پرید .

متاسفانه فقط سه چترنجات مانده بود .

دکتر یکی را قاپید و گفت : من دکترم . من زندگی مردم را نجات میدهم پس خودم باید زندگی کنم . و پرید .

وکیل گفت : من وکیلم و چون وکلا باهوش ترین افراد جهانند من سزاوار زنده ماندنم . و یکی از چتر های نجات را گرفت و پرید .

کشیش به پسر نگاه کرد و گفت : پسرم ، من مدت زیادی زندگی کرده ام و زندگی ام تمام شده . تو جوانی تمام زندگی ات را در پیش رو داری . آخرین چتر نجات را بگیر و با آرامش زندگی کن .

پسر چترنجات را به کشیش پس داد و گفت : نگران نباشید پدر . باهوش ترین مرد جهان با کوله پشتی من بیرون پرید .

نتیجه ی اخلاقی : شغل شما همیشه خصوصیات شما را معین نمیکند ، اما آدم خوبی بودن می کند .

ترجمه از : امیرحسین صباغی میانایی

Smartest Man in the World 

A doctor, a lawyer, a little boy and a priest were out for a Sunday afternoon flight on a small private plane. Suddenly, the plane developed engine trouble. In spite of the best efforts of the pilot, the plane started to go down. Finally, the pilot grabbed a parachute and yelled to the passengers that they better jump, and he himself bailed out.

Unfortunately, there were only three parachutes remaining.

The doctor grabbed one and said “I’m a doctor, I save lives, so I must live,” and jumped out.

The lawyer then said, “I’m a lawyer and lawyers are the smartest people in the world. I deserve to live.” He also grabbed a parachute and jumped.

The priest looked at the little boy and said, “My son, I’ve lived a long and full life. You are young and have your whole life ahead of you. Take the last parachute and live in peace.”

The little boy handed the parachute back to the priest and said, “Not to worry Father. The smartest man in the world just took off with my back pack.”






طبقه بندی: آموزنده،
برچسب ها:داستان آموزنده، داستان کوتاه، The smartest man in the world، باهوش ترین مرد جهان، داستان،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 93

[ چهار شنبه 13 / 06 / 1392 ] [ 11:54 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

666

به نام خدا

۶۶۶

امروز براتون يه داستان ترسناك گذاشتم اميد وارم خوشتون بياد . اين داستان يه داستان واقعا خوبه . اون سايتي كه من ازش اين داستان رو گرفتم اين داستان رو به عنوان بهترين داستان شناخته بود . درباره ي يه دخترس كه از يه پسره توي مدرسه خيلي بدش مياد و اون پسره يه بلاهايي سرش مياره . حالا خودتون مي خونين مي بينين .

به ادامه ي مطلب برويد .





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: ترسناک،
برچسب ها:داستان هیجان انگیز، داستان ترسناک، 666، داستان کوتاه، داستان،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 18
تعداد بازدید مطلب : 161

[ چهار شنبه 13 / 06 / 1392 ] [ 8:56 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

زنگوله ی گربه

به نام خدا

زنگوله ی گربه

نویسنده : Aesop

یکبار موش ها جلسه ای ترتیب دادند تا تصمیمی برای نقشه ای که آن ها را از شر دشمنشان ، یعنی گربه خلاص کند بگیرند . حداقل آن ها می خواستند راهی پیدا کنند تا بدانند او کی می آید ، شاید آن موقع وقت داشته باشند که فرار کنند . در واقع کاری باید برای ترس همیشگی از چنگال او انجام می شد چون آن ها به ندرت جرئت می کردند در شب یا روز از سوراخشان بیرون بروند .

نقشه های زیادی مورد بحث واقع شد ، اما هیچ کدامشان خوب بنظر نمی آمد . در نهایت بچه موشی گفت : من نقشه ای دارم که خیلی ساده بنظر می رسد اما می دانم که موفق خواهد بود . تنها کاری که باید بکنیم این است که یک زنگوله از گردن گربه آویزان کنیم . وقتی که صدای زنگوله را می شنویم بلافاصله خواهیم دانست که دشمنمان دارد می آید .

همه ی موشها شگفت زده شدند که هیچ کدامشان فکری مانند این نداشتند ، اما در میان شادی هایشان بخاطر این خوش اقبالی موش پیری پیدایش شد و گفت : من اظهار خواهم کرد که نقشه ی موش جوان خیلی خوب است اما بگذارید سوالی بکنم : چه کسی زنگوله را به گردن گربه خواهد انداخت ؟ این چیزیست که می گویند باید انجام شود ، اما انجام آن کلا بحث دیگری است .

 

ترجمه از : اميرحسين صباغي ميانايي

دوستان فقط می خواستم بگم که چون خیلی مسخره بود اگه به جای اسم داستان می نوشتم زنگوله گردن گربه انداختن اسمو یکم تغییر دادم . شما به بزرگی خودتون ببخشید . و غير از اون اينكه من ترجمه ي يوناني به انگليسي اين داستان رو به فارسي ترجمه كردم پس متاسفانه نتونستم اون ترجمه اي رو كه خودم ازش استفاده كرده بودم رو پيدا كنم .






طبقه بندی: فابل،
برچسب ها:زنگوله ی گربه، Belling the cat، فابل، داستان حیوانات، داستان فابل زیبا، داستان کوتاه،
امتیاز : :: نتیجه : 4 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 18
تعداد بازدید مطلب : 255

[ سه شنبه 12 / 06 / 1392 ] [ 12:48 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

صورتی در پنجره

به نام خدا

صورتي در پنجره

داستان خوبيه اميد وارم خوشتون بياد .

درباره ي يه پيرزنيه كه با دنياي اطراف به دلايلي قطع رابطه كرده .

به ادامه ي مطلب برويد .

                                             





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: غیره،
برچسب ها:the face at the window، صورتی در پنجره، داستان های رمز آلود، داستان کوتاه، داستان های خارجی، mystry stories،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 17
تعداد بازدید مطلب : 127

[ سه شنبه 15 / 05 / 1392 ] [ 2:10 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

بازگشت به بهشت ( return to paradise )

به نام خدا

بازگشت به بهشت

اينم يه داستان عاشقانه . امیدوارم خوشتون بیاد . زن و شوهر مي خوان طلاق بگيرن حالا يه چيزايي ميشه اين وسط كه بايد برا دونستنشون بريد بخونيد داستانو .

برای مشاهده ی داستان به ادامه ی مطلب بروید .

 





ادامه مطلب ...



طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها:بازگشت به بهشت، return to paradise، داستان عاشقانه، داستان کوتاه،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 18
تعداد بازدید مطلب : 155

[ شنبه 12 / 05 / 1392 ] [ 0:27 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

.: تعداد کل صفحات 9 :.     صفحه شماره صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 صفحه بعد    

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت