close
تبلیغات در اینترنت
666

666

به نام خدا

۶۶۶

امروز براتون يه داستان ترسناك گذاشتم اميد وارم خوشتون بياد . اين داستان يه داستان واقعا خوبه . اون سايتي كه من ازش اين داستان رو گرفتم اين داستان رو به عنوان بهترين داستان شناخته بود . درباره ي يه دخترس كه از يه پسره توي مدرسه خيلي بدش مياد و اون پسره يه بلاهايي سرش مياره . حالا خودتون مي خونين مي بينين .

به ادامه ي مطلب برويد .

666

مگان به کریسی گفت : "بالاخره امروزم تموم شد ."هفته ی گذشته برای مگان هفته ی دردناکی بود . او می خواست از شر مدرسه به هر روشی که ممکن بود خلاص شود . نه به این خاطر که معلم ها اعصابش را خرد می کردند ، این آخرین چیزی بود که می توانست روی اعصاب او برود . بلکه بخاطر پسری بود که از آریزونا انتقالی گرفته بود و او را با خیرگی سرد نگاه تیزش مایوس می کرد .

کریسی به کنایه به او گفت :" تو فقط بخاطر این ناراحتی چون وقتی می بینتت جلوت دولا سهلا نمی شه ."  خفه شو . برای من مهم نیست اون درباره ی من چی فکر می کنه . اونو وقتی بکی صداش کرد کریس دیدی ؟ فقط گفت : " درستش کریستوفره . منظورم اینه که مگه اون توی کدوم قرن زندگی می کنه ؟ "

" خیلی خوب دختر . تو جذابیتی برای اون نداری . من به تو ایمان دارم . " کریسی چشمک زد .

" حالا هرچی . فقط ساعت هشت امشب برای مهمونی آماده باش . میام ببرمت . "

وقتی عقربه روی ساعت هفت ایستاد ، مگان بهترین لباسش را پوشید و برای مهمانی آماده شد و از این که الان حداقل سه روز بود که از  آن پسره ی بی احساس فاصله گرفته بود خوشحال بود . وقتی داشت از خانه بیرون می رفت ، چیزی میان بوته ها خش خش کرد . او ناگهان از جای خود پرید اما خود را قانع کرد که احتمالا باید یک جانور باشد . او سوار ماشینش شد و ولوم آهنگ را روی آخرین درجه گذاشت و دور شد . او چند دقیقه ی بعد به خانه ی کریسی رسید و بوق بلندی زد .چراغ ها خاموش بودند . این چیز عجیبی بود چون او مطمئن بود که به کریسی گفته بود که ساعت هشت دنبالش خواهد آمد . مگان از آمدن کریسی ناامید شد پس خسته شد و برگشت .

او به مهمانی رسید و آماده بود که حرفش را به کریسی یادآوری کند اما نمی توانست اورا هیچ کجا پیدا کند . او دیگر خودش را اذیت نکرد و برای خود نوشیدنی پیمانه کرد . بعد از حدود چهار پیاله کریستوفر را دید و به سمتش رفت . دستش را نگه داشت اما ناگهان دستش را کشید . دستش مثل یخ سرد بود . مگان به او خیره شد و برای اولی بار لبخند او را دید ، اما نمی توانست بگوید که آن یک لبخند شاد معمولی است ، در عوض آن یک نیشخند بود . او می توانست چشمانش را که دوباره در او رسوخ می کرد حس کند . او به مگان نزدیک شد و زمزمه کرد " کریسی اینجا نیست . " دهان مگان وا ماند و از ترس خشکش زد . او هنوز آنجا بود ، به او نزدیک بود ، او می توانست نفس سردش را روی پوست خود حس کند . آن وقتی بود که به او یک تکه کاغذ داد و به آرامی زمزمه کرد " 666" . و سپس رفت و صورت مگان به سیاهی گرایید .

چون موسیقی آن مهمانی باعث می شد که سر او بلرزد او هوشیاری اش را بدست آورد . او بلند شد و آنچه اتفاق افتاده بود را بخاطر آورد اما دیگر از اینکه این ها را فقط تصور کرده یا تاثیر الکل بودند اطمینانی نداشت . اما بعد چیزی را در مشتش حس کرد . حقیقت داشت ، او به کاغذی که رویش نوشته بود 666 خیره شد . مگان فریاد کشید " کریسی " و از در خارج شد . دستانش وقتی که میخواست  سوییچ را وارد استارت کند میلرزیدند . با تمام سرعتی که می توانست ماشین را راند . در تمام راه فقط می توانست به عدد 666 فکر کند ، آن عدد چه معنایی می توانست داشته باشد ؟ وقتی او راه را به سمت خانه ی کریسی کج کرد از ماشینش صدای گوشخراشی شنیده شد . وقتی از ماشین بیرون آمد و در آن را محکم بست نام کریسی را فریاد زد . اما کسی جواب نداد . او گلدانی برداشت و پنجره ی اتاق نشیمن را با آن شکست . " کریسی تو اونجایی ؟ " اشک هایی توام با ترس از چشمهایش سرازیر می شدند . جوابی نبود . او میتوانست صدای چکه کردن آب را از طبقه ی اول بشنود . او به آرامی به سمت پله ها قدم برداشت و به اتاق کریسی رفت . در با صدای جیر جیر و وا شد ، مگان می توانست بوی زننده ی ضعیفی را استشمام کند . او نام کریسی را یک بار دیگر صدا زد . هنوز جوابی نبود !

او به آرامی در حمام را باز کرد و چراغ را روشن کرد . مگان تا لامپ روشن شد جیغ بلندی کشید . او روی پرده های حمام خون دید و دید که روی آینه با و با خط نسبتا ناخوانایی نوشته شده بود ، 666 !! او نمی توانست وقتی آنجا گریه کنان ایستاده بود تکانی بخورد . او نمی خواست درباره ی آنچه پشت پرده بود چیزی بداند . اما می دانست که مجبور است . او به طرف پرده رفت و آن را کشید . آنجا کریسی غرق در حوضی از خون خوابیده بود . بدن بی حس و بی جانش در وان شکل کریهی به خود گرفته بود . سرش کاملا به عقب چرخیده بود و چشم های بی حسش نگاه تیزی به مگان داشتند ، درست مثل نگاه کریستوفر . مگان زانو زد ، گریست و گریست . ناگهان صدای در را که محکم بسته شد را شنید . قلبش از جا کنده شد ، او به اطراف نگاه کرد ولی کسی آنجا نبود .

کریسی بلند شد و شروع به دویدن به پایین پله ها کرد . هنگامی که تقلا می کرد دستگیره ی در را باز کند ، چیزی موهایش را گرفت . او در گوشش زمزمه کرد :"666" . مگان دریک لحظه آن دست ها و نفس سرد را شناخت . خودش بود . " این کارو نکن . چرا این کارو می کنی ؟ "  او مگان را به طرف دیوار پرتاب کرد و گفت : " می دونی امروز چه روزیه ؟ امروز 6.6.06 . من با خودم یه عهدی بستم . این روز باید 666 امین قتل من باشه . خوب ، فکر کن چی شده ، تو اون خوش شانسه ای . "

مگان شروع به دویدن کرد و در کمد اتاق پذیرایی قایم شد . او می توانست صدایش را بشنود که می گفت : " بیا بیرون ، بیا بیرون . هر کجا که هستی . من دوست ندارم قربانیامو دنبال کنم ." قلبش به شدت می تپید ، آنقدر که او می ترسید نکند کریستوفر صدای قلبش را بشنود . او خیلی آرام و ساکت نشست . سپس دستگیره ی در چرخید و در باز شد ، " داللللی ، دارم می بینمت ." سپس چاقو را داخل شکمش فرو کرد . مگان روی پاهایش افتاد ، می توانست خون گرم را روی شکمش حس کند . " میدونی چرا سرش رو برگردوندم مگان ؟ چون این شکلیه که ارواح لعین دارن و این یه واقعیت درباره ی قربانیای منه . تو یه چهارپایی مگان . عدد چهارپا ، 666 ."

سپس سرش را کاملا چرخاند ، تا زمانی که او دیگر نمی توانست نفس بکشد .

ترجمه از : امیرحسین صباغی میانایی

نظر یادتون نره

http://www.shortnscarystories.com/666/

اينم از لينكي كه ازش داستانو گرفتم .

 






طبقه بندی: ترسناک،
برچسب ها:داستان هیجان انگیز، داستان ترسناک، 666، داستان کوتاه، داستان،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 18
تعداد بازدید مطلب : 145

[ چهار شنبه 13 / 06 / 1392 ] [ 8:56 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت