close
تبلیغات در اینترنت
انتقام برادر

انتقام برادر

به نام خدا

انتقام برادر

امروز براتون يه داستان قشنگ ترسناك گذاشتم . درباره ي دو تا برادره كه تو سرماي زمستون ميرن قهوه خونه يه قهوه بخورن ، بعد يه عالمه بلا سرشون مياد . حالا ميخونين مي بينين . اميد وارم خوشتون بياد .

برا خوندن داستان به ادامه مطلب برويد .

انتقام برادر

کولاک ، هنگامی که آن دو برادر در آن راه طویل به زمین خوردند ، به شدت می وزید . آن ها از هر زمین کشاورزی مایل ها دور بودند و می دانستند که یا باید دنبال یک سرپناه بگردند یا یخ بزنند و بمیرند . پس جای شکرش باقی بود که کافه ای را پیدا کردند و داخلش رفتند . هنگامی که آن ها با آخرین پولی که داشتند قهوه سفارش دادند ، همه ی چشم ها به سمتشان برگشت .

وقتی گارسون رفت تا برایشان نوشیدنی داغ بیاورد ، اکثر مشتری ها به گفتگو های بین خودشان برگشتند .  اما یک نفر نگاهش را ادامه داد ;قصابی مست و چاق با مو هایی ژولیده و قرمز و ریشی بلند ، همرنگ مو هایش .  

آن قصاب وقتی جلوی آن دو پسر ظاهر شد با لحن نامفهومی گفت : " بامزه نیگا می کنین ."

پسر بزرگتر گفت : ما به تو نگاه نمی کردیم . فقط داشتیم خودمونو کنار آتیش گرم می کردیم .

او فریاد زد : " ینی می خوای بگی من دروغ می گم ؟ " جمعیت اطراف نیششان تا بناگوش وا شد ، آن ها عاشق یک دعوای درست و حسابی بودند .

پسر بزرگتر سریع جواب داد : ما اینو نگفتیم . او دستش را تکان داد و اشتباها آن را به بازوی او زد . این اتفاق کارش را تمام کرد . آن قصاب یقه ی پسر را گرفت و گفت : " امکان نداره کسی منو بزنه و سالم از اینجا بره بیرون ." او فریاد کشید و پسر را با سر داخل آتشی بزرگ که در  پیش بخاری زبانه می کشید انداخت .

 برای لحظه ای سکوتی آمیحته با حیرت کل کافه را فرا گرفت و پسر بزرگتر همچنان که شعله ها سر تا پایش را می بلعیدند فریادی توام با درد کشید . برادر کوچکتر از ترس فریاد زد . برادر بزرگتر ، هنگامی که او تقلا می کرد تا با دست های کوچکش آتش را خاموش کند ، از اجاق بیرون افتاد .

وقتی که او بیهوش و فریاد هایش قطع شد قصاب بالا ی سرشان آمد و نیشخندی که حاکی از لذتی که از آزار دیگران می برد بود ، زد .

او به برادر کوچکتر گفت : " نوبت توئه . " برادر کوچکتر از ترس ، نفس نفس زنان برای نجات جانش ، به سمت برف سهمگین فرار کرد . جسد کوچک و یخ زده ی آن پسر تا بهار پیدا نشد .

یک شب ، یک دهه بعد از مرگ آن دو برادر ، مردی تنومند ، با ریشی بلند و قرمز رنگ ، در جاده ای که توسط آن دو تسخیر شده بود دست فروشی می کرد . او شایعاتی درباره ی ارواح شنیده بود اما آن ها را مثل یک مشت مزخرف یا حرف های خاله زنکی بی اهمیت شمرده بود .

او هنگامی که از پیچ و خم جاده می گذشت متوجه شد که سکوت آنجا به هم خورده است . او ، در آن سکوت عجیب  صدای قدم های حیوان عظیم الجثه ای را می شنید . آن ها وقتی او راه می رفت ، راه می رفتند و وقتی می ایستاد ، می ایستادند . قلبش به تندی می زد برگشت . پشت سرش سگی سیاه با چشمانی با شعله های آبی رنگ و دندان هایی تیز و با جثه ای به اندازه ی گاو نر ایستاده بود . او آن چشمان آبی رنگ را قبلا در صورت پسر جوانی که سعی داشت برادرش را که در آتش می سوخت نجات دهد ، دیده بودکه به او خیره شده بودند .

سگ سیاه به آرامی پارس کرد و قدمی به جلو برداشت . قصاب رویش را برگرداند تا فرار کند اما خود را رو در روی هیکل بلندی یافت که از سر تا پایش در شعله های آتش پوشیده شده بود . آن پسر آتشین با دستانی که با آتش سیاه و چروکیده شده بودند به او رسید . او فریادی از وحشت کشید و به زمین افتاد ، خون از بینی و چشم هایش به اطراف می پاشید. او قبل از این که به زمین بیافتد مرده بود .

ترجمه از : امیر حسین صباغی میانایی

The Brothers' Revenge

The blizzard was raging fiercely around them as the brothers stumbled down the long road.  they were miles from any farm, and knew they had to seek shelter or freeze to death.  So it was with  gratitude that the two brothers spotted a saloon and pushed their way through the door. 
Every eye in the room turned upon them, as the boys ordered coffee with the last of their money. As the bartender went to fetch the hot drink, most of the regulars returned to their conversations.  But one man continued to stare;  a massive butcher with a mop of red hair and a long red beard who was the worse for drink.


“You’re looking at me funny,” the butcher slurred, looming over the two boys.


“We weren’t looking at you,” said the older boy. “We were just warming ourselves by the fire.”


“Are you calling me a liar?” he shouted. Around the room crowd grinned; they loved a good fight. 


 “We didn’t say that,” said the older boy quickly, waving his hands and accidentally  striking the butcher on the arm. That did it. The butcher grabbed the boy by the collar. “No one hits me and gets away with it,” he roared and threw the boy headfirst into the huge fire raging in the hearth.
There was a moment of stunned silence in the saloon, and then the elder boy screamed in agony as the flames engulfed him from head to toe. The younger lad shouted in terror. The older boy stumbled out of the fireplace, as the little brother tried to beat out the fire with his small hands.
The butcher loomed above them, grinning sadistically as the flaming boy lost consciousness, his screams dying away.


“Your turn,” the butcher said to his brother. The younger boy gasped in fear and fled for his life out into the raging snow. The boy’s little frozen body was not found until the spring.


One evening, a decade after the death of the two young boys, a burly man with a long red beard came strolling down the road one taken by the brothers. The butcher had heard rumors of a ghost but had discarded them as so much poppycock and tavern talk.


As he meandered down the road, he became aware that a silence had fallen. In the odd silence, he heard the footsteps of a large animal. They walked when he walked and stopped when he stopped. Pulse pounding madly, the butcher turned. Behind him, large as an ox, stood a black dog with blazing blue eyes and sharp teeth. The butcher had seen those blue eyes once before, gazing at him from the face of a young boy trying to save his burning brother.


The black dog growled softly and took a step forward. The butcher whirled around to flee and found himself face to face with tall figure covered from head to toe in flames. The burning boy reached out toward the butcher with hands withered and blackened by fire. The butcher gave a terrified scream and fell, blood gushing from eyes and nose. He was dead before he hit the ground.  

 






طبقه بندی: ترسناک،
برچسب ها:داستان کوتاه، داستان کوتاه ترسناک، انتقام برادر، the brother's revenge،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 28
تعداد بازدید مطلب : 117

[ دو شنبه 18 / 06 / 1392 ] [ 1:0 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت