close
تبلیغات در اینترنت
داستان یک مادر

داستان یک مادر

این یکی خیلی خوب نشد . ولی امیدوارم خوشتون بیاد . 

 

برای خواندن داستان به ادامه ی مطلب بروید . 

به نام خدا

 

 

من هرگز به روح اعتقاد نداشتم . همیشه فکر می کردم مردمی که اعتقاد به این قضیه داشتند ، یا تحت تاثیر وجه اهریمنی اشیا گمراه شده بودند ، یا کاملا دیوانه اند .

وقتی پسرم را در عراق گم کردم همه چیز تغییر کرد . او در حالی مرد که به وطنمان خدمت می کرد . پسرم در ارتش و در نیروی زمینی بود . به نظر می رسید که من بلافاصله فهمیده بودم که او مرده است . اندوهم قوی بود . شوهرم شوهر جدیدی بود که فرزندی جدید هم می خواست . ما هرگز نمی توانستیم با او وداع کنیم . همه چیز تمام شده بود .  

 

ماه ها طول کشید که من به سمت چیز هایی بروم که او در خانه باقی گذاشته بود . من آن روز را به خوبی به خاطر دارم . مقدار زیادی از وسایلش را بخشیدم . شامل یک پتوی بچه که قبل از اینکه بدنیا بیاید خودم برایش دوخته بودم ... مندرس تر از آن بود که آن را برای فرزندش نگه دارم . همه می گفتند باید آن را ول می کردم . آن یکی از آخرین چیز هایی بود که قبل از آن که ارتش رستگاری _ تشکیلاتی مسیحی برای کمک به فقرا _ برود ،  در جعبه گذاشتم .

به اتاقش رفتم ، از همه ی وسایلش خالی بود . گریه کنان روی تخت دراز کشیدم و به خواب رفتم . بوسیله ی کسیکه موهایم را از روی پیشانی ام لمس می کرد بیدار شدم . فکر می کردم شوهرم است ، بلند شدم . بوی ادکلن پسرم و احساس حضور پیش او تقریبا به راحتی حس می شد .

پتوی بچه ای که همان روز فرستاده بودم روی لبه ی تخت بود . نمی فهمیدم . گیج شده بودم و از خودم سوال می کردم ، اتاق را آشفته ترک کردم . پتو را همان جایی که بود رها کردم .

تا چند روز بعد ، رویا های زیادی درباره ی پسرم داشتم . شبی چشمانم را باز کردم ، آنجا پسرم تامی ایستاده بود که به من لبخند می زد ، به من گفت که بابا را بیدار کنم . من نمی توانستم حرف بزنم اما شوهرم را بیدار کردم که برگشت و گفت :" تامی" ، دقیقا موقعی که پسرمان ناپدید شد . تمام چیزی که شنیده بودیم این بود که " برندا همین الان به شما نیاز داره . "

یکدیگر را گرفتیم و سپس از مقصود او شگفت زده شدیم ... زنگ زدیم و از خانه ی عروسمان جوابی نگرفتیم . آن شب نوه مان بدنیا آمد ، تامی کوچک . عروسمان درد قبل از زایمان داشت و نمی توانست به ما دسترسی پیدا کند . تامی ما را دقیقا قبل از بدنیا آمدن نوه مان بیدار کرده بود .وقتی توانستیم به شخصی دسترسی پیدا کنیم ، متوجه شدیم که او بدنیا آمده . من و همسرم به سمت بیمارستان رفتیم . برندا به ما گفت که چگونه تامی دستانش را گرفت و اینکه ترسیده بود . اینکه او چگونه گونه اش را بوسید . به او گفت که بابا و مامان را به آنجا خواهد آورد . اینکه او باید قوی باشد و تنها نیست . گفته بود که مادرش پتوی مخصوصی برای بچه دارد ، حتی اگر قدیمی و پاره باشد . اگر روی دیوار آن را قاب بگیریم زیبا به نظر خواهد آمد .   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهمیدم که تامی هرگز از ما دور نبوده . از آنجا که او پتو را برای ما برگردانده بود . 

 

 

ترجمه : امیرحسین صباغی میانایی

نظرتون راجع به داستان و ترجمش چیه ؟  

این یکی خیلی خوب نشد ولی امیدوارم خوشتون اومده باشه . 

A mothers story~ Caroline

 

I never believed in ghosts.  Always thought people who did were either under the influences of the darker side of things, mislead or just plain crazy.

 Everything changed when I lost my son in Iraq.  He died serving our country.  My son was in the army and a ground troop.  I seemed to know instantly that he died.  My grief was strong. He was a new husband, expecting a new baby.  He would never see them.  We could never say goodbye.  Everything had ended.

It took me months to go through things he had left at our home.  I remember the day very well.  I had donated tons of his stuff. Including a baby blanket I made for him, before he was born....too tattered to keep for his baby. Everyone told me I had to let go. It was one of the last things I put in the box, before the Salvation Army drove away.

I went into his room, void of anything that was his.  Laid on the bed and fell asleep crying.  I was startled awake by someone touching my hair on my forehead.  Thinking it was my husband, I started to get up.  The smell of my son's cologne and the feeling of his presence was almost too much to take.

Sitting at the edge of the bed, was the baby blanket I had just sent away that day. I did not understand.  Confused and questioning myself.  I left the room upset.  Leaving the blanket there where it had been placed.

Over the next few days, I had many dreams about my son.  One night I opened my eyes, there stood my son Tommy.  Who smiled at me, told me to wake *dad*.  I was speechless but woke my husband.  Who turned and said *Tommy*, just as our son fade away. All we had heard was *Brenda needs you now*

We held each other & then wondered what he meant...we called and got no response from our daughter in laws home.  The night our grandson was born, Tommy JR.  Our daughter in law had gone through a hard labor and was unable to reach us.  Tommy had woken us right before our grandson would have been born. By the time we reached someone, we discovered he had been born. My husband and I headed off for the hospital  Brenda told us how Tommy had held her hand when she was scared.  How he kissed her cheek.  Told her he would get mom & dad.   To be strong and that she was not alone.  Had told her that his mom had a special blanket for the baby, even if it was old and torn.  It would look nice framed on the wall.

I realized that Tommy was never far away from us.  That he had brought the blanket back to us. 

 

 

 






طبقه بندی: غیره،
برچسب ها:داستان یک مادر، تامی، داستان های روح، داستان کوتاه، داستان انگلیسی، a mother's story، داستان های متفرقه،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 14
تعداد بازدید مطلب : 155

[ چهار شنبه 21 / 12 / 1392 ] [ 21:57 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت