close
تبلیغات در اینترنت
بلند و مرتفع

بلند و مرتفع

به نام خدا

بلند و مرتفع

اینم یه داستان مشتی .امید وارم خوشتون بیاد . در مورد يه بچه هست كه توی رویا هاش تبديل به برگ ميشه . حالا بقيه رو خودتون بخونين ديگه .

برای خواندن داستان به ادامه ی مطلب بروید .

باد شدیدی می وزید .

کم پیش میامد که پستچی در خانه ی آن ها را بزند . وقتی در باز شد خانم پنینگنون سلام کرد . اما حتی قبل از این که فرصتی داشته باشد تا تشکر کند باد وزید و نامه را از دست پستچی انداخت و در با شدت در صورتش بسته شد .

- خدایا !

تامی به پنجره نگاه می کرد که باز و بسته می شد .

- مامان می تونم برم بیرون ؟

- مواضب باش .بیرون خیلی باد میاد .

تامی چهاردست و پا از زیر صندلی کنار پنجره رد شد و به سمت در دوید .

او در را با صدای بلندی باز کرد .باد به شدت وزید و نامه ی تازه پیدا شده ی خانم پنینگنون را از دستش ربود و آن را آن طرف خانه برد .

- یا خدا .

تامی بیرون دوید و در به شدت بسته شد .

برگ های زرد و قرمز و طلایی از درختان لرزان ، می افتادند و بر سقف خانه ها فرود می آمدند ، از سقف ها می افتادند و سپس در گردباد های کوجک و فرح بخشی از یکدیگر می گذشتند .

تامی با شیفتگی نگاه می کرد .

- دلم میخواست اگه برگ بودم پرواز کنم و کل دنیا رو بگردم .

تامی قدری تامل کرد و سپس در میان گردش رنگ ها دوید .

خانم پنینگتون به ایوان مقابل آمد .

- تامی ژاکتت دست منه . خواهشا بیا بپوشش .

اما تامی در حیاط نبود .

- تامی؟

تامی یک برگ شده بود او با بقیه ی هم بازی هایش به انتهای خیابان می رفت .

برگ درخت افرایی به او نزدیک شد ، به او رسید و از او پیش افتاد .

تامی او را اندکی ملاقات کرد ، خود را به او رسانید .

آن ها چرخیدند و چرخیدند ، به ماشین ها و تیر برق ها خوردند ، باد آن ها را به هوا می برد و دوباره پایین می آورد.

1

 

تامی با خودش گفت : جالبه !

باد برگ درخت افرا را جلوی او برد .آن برگ رنگی شبیه قرمز روشن داشت و رگبرگ ها از میانش به وضوح دیده می شدند . نور خورشید از میان آن برگ می تابید و درخشندگی ای ایجاد می کرد که آن پسر تا به حال ندیده بود .

تامی از برگ پرسید : به نظرت کجا میریم ؟

- اهمیتی برات داره ؟

- از زندگیت لذت ببر . زندگی کوتاهه .

برگ پیری که کنار آن ها می آمد گفت : من مطمئنم که فرق داره . سفر ما شاید خیلی کوتاه باشه اما آخرش یه شروعه .

تامی با خود فکر کرد که این بهترین طرز تفکری بود که یک برگ می توانست داشته باشد .

- ما کجا میریم ؟

برگ پیر جواب داد : اگه باد ما رو به اون سمت ببره باید بریم تو محل دفن زباله ها .

- من نمی خوام برم اونجا .

برگ پیر گفت : اما اگه باد تورو به اون یکی راه ببره یه عالمه بالا میری و چیز هایی می بینی که تابحال هیچ برگی ندیده .

برگ افرا گفت که با من به محل دفن زباله ها بیا . بیشتر دوستای من اونجان .

تامی به گزینه هایی که داشت فکر کرد .او می خواست به بازی کردن ادامه دهد .

تامی گفت : باشه من با تو میام تو آشغالا .

جهت وزش باد تغییر کرد و تامی و برگ افرا به سمت محل دفن زباله ها رفتند .

برگ پیر راه آن ها را پیش نگرفت . باد او را به انتهای آن بلوک برد و سپس ناگهان به هوا رفت .

برگ پیر فریاد زد : آهای ، منظره ی اینجا . خیلی قشنگه .بیاین و ببینین .

2

تامی و برگ افرا به او بی توجهی کردند .

برگ پیر فریاد زد : یه چیزایی دارم می بینم . آشغالا رو می بینم . دود می بینم . بیاین این بالا . دارم آتیش می بینم .

برگ افرا گفت : من که چیزی نمی بینم .

تامی فنس های اطراف محل دفن زباله ها رو دید .او از این که با دوستش است خوشحال بود . آن ها می خواستند در زباله ها خوش بگذرانند .

ناگهان یک ماشین جلوی او را گرفت . او مادر تامی بود . خانم پنینگتون نمی خواست اجازه دهد که پسر کوچولویش به محل دفن زباله ها برود .

او در حالی که از ماشین پیاده می شد گفت : کجا با این عجله ؟ تو حق نداری اونجا بازی کنی مگه دودو نمی بینی ؟

تامی به برگ افرا نگاه کرد که باد آن را به سوی دیوار می برد و تقلا می کرد تا از دیوار رد شود .او دوید تا آن را بگیرد اما نمی توانست به آن برسد .

خانم پنینگتون رفت و برگ را گرفت و در جیبش گذاشت .

- اونجا . تا برسیم خونه همه چی امن و امانه .

تامی لبخند زد به سمت ماشین دوید و سوار شد شیشه ی در عقب را پایین کشید و به آسمان خیره گشت .از این که برگ پیر کجا رفته بود تعجب کرد .شاید یک روز او می توانست آنچه برگ پیر دیده بود ببیند . شاید

3

ترجمه : امیرحسین صباغی میانایی

 

High and Lifted Up

It was a windy day.

     The mailman barely made it to the front door. When the door opened, Mrs. Pennington said, "hello", but, before she had a real chance to say "thank you", the mail blew out of the mailman's hands, into the house and the front door slammed in his face. Mrs. Pennington ran to pick up the mail.

     "Oh my," she said.

     Tommy was watching the shutters open and then shut, open and then shut.

     "Mom," he said, "may I go outside?"

     "Be careful," she said. "It's so windy today."

     Tommy crawled down from the window-seat and ran to the door. He opened it with a bang. The wind blew fiercely and snatched the newly recovered mail from Mrs. Pennington's hands and blew it even further into the house.

     "Oh my," she said again. Tommy ran outside and the door slammed shut.

     Outside, yellow, gold, and red leaves were leaping from swaying trees, landing on the roof, jumping off the roof, and then chasing one another down the street in tiny whirlwinds of merriment.

     Tommy watched in fascination.

     "If I was a leaf, I would fly clear across the world," Tommy thought and then ran out into the yard among the swirl of colors.

     Mrs. Pennington came to the front porch.

     "Tommy, I have your jacket. Please put it on."

     However, there was no Tommy in the front yard.

     "Tommy?"

     Tommy was a leaf. He was blowing down the street with the rest of his play-mates.

     A maple leaf came close-by, touched him and moved ahead. Tommy met him shortly, brushed against him, and moved further ahead. They swirled around and around, hit cars and poles, flew up into the air and then down again.

<  2  >

     "This is fun," Tommy thought.

     The maple leaf blew in front of him. It was bright red with well-defined veins. The sun-light shone through it giving it a brilliance never before seen by a little boy's eyes.

     "Where do you think we are going?" Tommy asked the leaf.

     "Does it matter?" the leaf replied. "Have fun. Life is short."

     "I beg to differ," an older leaf said suddenly coming beside them. "The journey may be short, but the end is the beginning."

     Tommy pondered this the best a leaf could ponder.

     "Where do we end up?"

     "If the wind blows you in that direction," the old leaf said, "you will end up in the city dump."

     "I don't want that," Tommy said.

     "If you are blown in that direction, you will fly high into the air and see things that no leaf has seen before."

     "Follow me to the city dump," the maple leaf said. "Most of my friends are there."

     The wind blew Tommy and the maple leaf along. Tommy thought of his choices. He wanted to continue to play.

     "Okay," Tommy said, "I will go with you to the dump."

     The winds shifted and Tommy and the leaf were blown in the direction of the city dump.

     The old leaf didn't follow. He was blown further down the block and suddenly lifted up high into the air.

     "Hey," he called out, "the sights up here. They are spectacular. Come and see."

<  3  >

     Tommy and the maple leaf ignored him.

     "I see something. I see the dump." The old leaf cried out. "I see smoke. Come up here. I see fire."

     "I see nothing," the maple leaf said.

     Tommy saw the fence that surrounded the city dump. He was happy to be with his friend. They would have fun in the dump.

     Suddenly, a car pulled up. It was Tommy's mom. Mrs. Pennington wasn't about to let her little boy run into the city dump.

     "Not so fast," she said getting out of the car. "You are not allowed to play in there. Don't you see the smoke?"

     Tommy watched the maple leaf blow against the wall and struggle to get over. He ran over to get it but was unable to reach it.

     Mrs. Pennington walked over and took the leaf. She put it in her pocket.

     "There," she said, "it will be safe until we get home."

     Tommy smiled, ran to the car and got in. He rolled down the back window and looked up into the sky. He wondered where the old leaf had gone. Perhaps one day he would see what the old leaf had seen - perhaps.

 






طبقه بندی: فانتزی کودکانه،
برچسب ها:داستان کوتاه، داستان فانتزي، داستان خيالي، داستان كوتاه، داستان كوتاه ترجمه شده، بلند و مرتفع، مايك كراث، داستان كودكانه، mike krath، high and lifted up،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 155

[ 23 / 04 / 1392 ] [ 9:30 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت