close
تبلیغات در اینترنت
پابلو نرودا (1)

پابلو نرودا (1)

سلام دوستان ، امیدوارم حالتون خوب باشه . پس از قرون متمادی ! براتون یه پست خوب گذاشتم . 

 

یه شعر عاشقانه از پابلو نرودا ، شاعر بزرگ و برنده ی نوبل ادبیات 1971 ، هست .   

 

امشب ، می توانم بنویسم

امشب می توانم غمگین ترین خطوط را بنویسم

مثلا بنویسم " امشب ، شبی پرستاره است

ستارگان نیلگونند و در دوردست می لغزند "

باد شبانگاهی در آسمان می گردد و می نوازد .

امشب می توانم غمگین ترین خطوط را بنویسم .

او را دوست داشتم و گاهی او هم مرا دوست داشت .

در انگونه شب ها او را در آغوش می گرفتم .

و او را بار ها و بار ها زیر آسمان بی کران بوسیدم .

او مرا دوست داشت ، گاهی من هم او را دوست داشتم .

چگونه کسی می توانست چشمان بزرگ و آرام او را دوست نداشته باشد .

امشب می توانم غمگین ترین خطوط را بنویسم .

تا حس کنم که او را ندارم . تا حس کنم او را از دست داده ام  .

تا بپذیرم که شب بیکران هنوز بدون او بیکران تر است .

و این شعر مانند ژاله به چراگاه به دل مینشیند . 

چه اهمیتی دارد که عشق من نمیتوانست او را نگاه دارد .

شب پرستاره است و او با من نیست .

فقط همین . در دوردست کسی می نوازد .

روح من از اینکه او را ازدست داده راضی نیست .

و بهرحال دیده ام می کوشد تا او را بیابد ، تا او را نزدیک تر کند .

آغوشم به دنبال او می گردد ، و او با من نیست .

همان شب ، همان درختان را سفید می کند .

ما دیگر مثل هم نیستیم .

من دیگر او را دوست ندارم ، این قطعی است . اما شاید او را دوست بدارم .

صدایم می کوشید تا بادی بیابد تا خود را به گوش او برساند .

برای کس دیگری . او برای کس دیگری خواهد بود . همانطور که قبلا جایگاه بوسه های ی من بود .  

صدایش . بدن روشنش و چشمان بی پایانش .

دیگر او را دوست ندارم ، این قطعی است . اما شاید دوستش بدارم .

عشق کوتاه است و فراموشی دراز .

چراکه در طول شب هایی مثل این که او را در آغوش می گرفتم .

روحم از این که اورا ازدست داده راضی نیست .

اگرچه این آخرین دردی از اوست که مرا آزار می دهد .

و این آخرین اشعاری است که برای او می گویم .

پابلو نرودا                                                             ترجمه از : امیرحسین صباغی میانایی

 

Tonight I Can Write 
Tonight I can write the saddest lines. 
Write, for example, "The night is starry 
and the stars are blue and shiver in the distance." 
The night wind revolves in the sky and sings. 
Tonight I can write the saddest lines. 
I loved her, and sometimes she loved me too. 
Through nights like this one I held her in my arms. 
I kissed her again and again under the endless sky. 
She loved me, sometimes I loved her too. 
How could one not have loved her great still eyes. 
Tonight I can write the saddest lines. 
To think that I do not have her. To feel that I have lost her. 
To hear the immense night, still more immense without her. 
And the verse falls to the soul like dew to the pasture. 
What does it matter that my love could not keep her. 
The night is starry and she is not with me. 
This is all. In the distance someone is singing. In the distance. 
My soul is not satisfied that it has lost her. 
My sight tries to find her as though to bring her closer. 
My heart looks for her, and she is not with me. 
The same night whitening the same trees. 
We, of that time, are no longer the same. 
I no longer love her, that's certain, but how I loved her. 
My voice tried to find the wind to touch her hearing. 
Another's. She will be another's. As she was before my kisses. 
Her voice, her bright body. Her infinite eyes. 
I no longer love her, that's certain, but maybe I love her. 
Love is so short, forgetting is so long. 
Because through nights like this one I held her in my arms 
my soul is not satisfied that it has lost her. 
Though this be the last pain that she makes me suffer 
and these the last verses that I write for her. 
Pablo Neruda

 

 






طبقه بندی: شعر،
برچسب ها:پابلو نرودا، Pablo neruda، English poems، شعر عاشقانه، شعر انگلیسی، ترجمه ی شعر،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 9
تعداد بازدید مطلب : 106

[ سه شنبه 03 / 04 / 1393 ] [ 11:10 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت