close
تبلیغات در اینترنت
به او بگو

به او بگو

سلام دوستان . اینم از داستان جدید . از این به بعد سعی می کنم همینطوری زود به زود پست بزارم . 

 

امیدوارم خوشتون بیاد . 

 

 

به او بگو

دکتر به او ماجرا را گفت و او مجبور بود به همسرش بگوید . از چیزی که دکتر گفته بود تعجب نکرده بود ; تا حدی ، امید مبهمی به این داشت که واقعیت طور دیگری باشد . از دکتر متین و باوقار تشکر کرد ، شلوار و لباسش را پوشید و پشت دکتر آنطرف در ناپدید شد . با قبض به سمت پنجره ی حسابدار رفت و به نظر می رسید که به سختی حرف های او را می فهمد . داشت فکر می کرد که چطوری به همسرش بگوید . کارت اعتباری اش را از میان پنجره به حسابدار داد ، و وقتی آن را به او داد پسش گرفت .

روز خوبی داشته باشید آقای ویلسون .

پنجره ی شیشه ای به آرامی بسته شد و او برای پنهان کردن ناراحتیش لبخند زد . از دفتر بیرون رفت و به جهان متفاوتی وارد شد . رنگ ها ، صدا ها ، بو ها ، هیچ کدام موقع مردن انسان مثل قبل نیستند . به سمت جایی که ماشینش بود رفت . نظرش را عوض کرد . دست پاچه وسط پارکینگ رفت تا ببیند چکار کند . ماشینی که از خیابان می آمد ایستاد و راننده اش با عصبانیت به او نگاه کرد . چون که مجبور بود برای اینکه که به او فرصت رد شدن بدهد بایستد . ویلسون می خواست معذرت خواهی کند ، اما نکرد .

با خود گفت : " نوبت تو هم می رسه . نوبت تو هم می رسه .

به خیابان رفت تا به پارک عمومی شهر برود . بچه ها بازی می کردند ; روی نیمکت نشست و نگاه کرد ، به همسرش فکر می کرد ، به بچه هایش فکر می کرد و در مورد چیز هایی که باید یاد بگیرند ناراحت بود . آن ها نمی دانند ; اگر ترک شوند خودشان را با بازی هایشان رها می کنند . نه توافقی هست ، نه تاملی و نه شبهه ای . شادیشان با غم و اندوه زندگی خراب خواهد شد - این چیزی نیست ک بتوان از آن فرار کرد . شاید اصلا طراحی اش اینگونه است ، هر چقدر که بیشتر زندگی کنی غم و اندوهت بیشتر می شود پس مرگ نوعی آزادی و رستگاریست . او نمی دانست . نترسیده بود . اما احساس پشیمانی می کرد . اینکه به آن زمانی که برای پول ارث به برادرش دروغ گفته بود فکر می کرد مریضش می کرد . یا زمانی که از بوفه ی دبیرستانش پول دزدیده بود . فکر می کرد باهوش است ، اما داشت خودش را مسخره می کرد . او و خانم ویلسون پسر و دختر با ادب و مهربانی بزرگ کرده بودند و او در این بار حس خوبی داشت . بالاخره خیلی هم آدم بدی نبود .  فکر کرد : "به هلن چی قراره بگم ؟ " آفتاب روی صورتش گرم بود . توپی به سمت پایش قل خورد ، خم شد که برش دارد . به صورت درخشان و خندان دختر کوچولویی نگاه کرد . آن دختر توپ را از دستش قاپید و رفت . متوجه او نشد - رمق و توانی که داشت متوجه او نشد . با خود گفت :" داره منو دست میندازه ؟ نه ، نه همش به خاطر انرژی ایه که داره . " به آخرین دفعه ای که پدرش را دید فکر کرد ، صدایش چیزی بیشتر از زمزمه نبود که گفت :" مواضب مادرت باش."بعد از مرگ او مادرش تمام روز را در اتاق پذیرایی روی یک صندلی می نشست و غذا نمی خورد مگر اینکه به او غذا می داد . او سه ماه بعد مرد . آن خاطره بدنش را سرد کرد . جایش را روی نیمکت عوض کرد تا از خورشید گرمای بیشتری بگیرد . صدای خنده و جیغ بچه ها را شنید . لحظاتی بعد ایستاد و به سمت ماشینش رفت . به خانه رفت و ماشین را در پارکینگ خانه پارک کرد . لحظاتی قبل از خارج شدن در ماشین نشست . داخل خانه رفت ، هلن داشت روی کابینت آشپزخانه هویج خورد می کرد . به سمتش رفت و همدیگر را بوسیدند . به نامه ها نگاهی انداخت ; کامپیوترش را چک کرد و دستشویی رفت . روی چهارپایه ای در پیشخوان نشست  و در حین هویج خورد کردن همسرش با او صحبت کرد . آن ها هزاران بار این تشریفات را انجام داده بودند .

او ناگهان پرسید : " دکتر چی گفت ؟ " . دست از هویج خورد کردن برداشت .

گفت : " باید برای جواب آزمایش ها صبر کنه . "

هلن برای زمانی طولانی به شوهرش نگاه کرد . اهسته شروع به هویج خورد کردن کرد .                                                                                 ترجمه از : امیرحسین صباغی میانایی

Tell Her

The doctor told him, and he had to tell his wife. He wasn’t surprised by what the doctor said; he had kind of a vague hope it would be something different. He thanked the sober looking doctor, and put on his shirt and pants, after the doctor’s back disappeared out the door. He walked with the bill to the receptionist’s window and it seemed like he could hardly hear what she was saying. He was thinking about how to tell his wife. He handed his credit card through the window, and took it back when she handed it to him.

Have a nice day, Mr. Wilson.

The glass window slid shut, and he smiled at the irony. He walked out of the office into a different world. Colors, sounds, smells are not the same when you’re dying. He started toward where his car was and changed his mind. He stood in the middle of the parking lot befuddled as to what to do. A car from the street pulled in, and the driver gave him an annoyed look when he had to slow down to give him time to get out of the way. Mr. Wilson would have apologized, but he didn’t.

Your time will come, he thought, your time will come.

He walked out onto the street and down to the town common. There were children playing; he sat on a bench, and watched, thinking about his wife. He watched the children, and felt sadness at what they must learn. They don’t know; they give themselves to their play with abandonment; there was no compromise; no hesitation; no misgiving. Their joy would be sullied by sorrow in life – it was inescapable. Maybe that was the design, that the longer you live, the greater your sorrow so death was a release or a salvation of some kind. He didn’t know. He wasn’t scared, but he did feel remorse. The time he lied to his brother about the inheritance money made him sick when he thought about it. Or the time he stole money from the high school cookie drive. He thought he was being clever, but he was kidding himself. He and Mrs. Wilson raised an accomplished and caring son and daughter, and he felt good about that. He wasn’t so bad after all.  What am I going to say to Helen? he thought. The sun felt warm on his face. A ball rolled to his feet, and he bent over to pick it up. He looked up into the beaming, giggling face of a little girl. She grabbed the ball from him and was gone. She didn’t notice him – the life, the energy in her didn’t notice him. Is she mocking me? he thought, no, no, it’s life is all. He thought about the last time he saw his father, and his voice was nothing but a whisper, Take care of your mother, he said. After he was gone, his mother sat in a chair in the living room all day long, and she wouldn’t have eaten unless he went to feed her. She was dead three months later. The memory gave him a chill. He shifted on the bench trying for more heat from the sun. He heard the laughter and screams of the children. After a few moments, he stood and walked toward his car. He drove home and parked in the driveway. He sat in the car for a time before getting out. He walked into the house, and Helen was at the kitchen counter chopping carrots. He went to her and they kissed. He looked at the mail; checked his computer, and went into the bathroom. He settled himself on a stool at the counter, and talked to his wife while she chopped carrots. They had done this ritual thousand of times.

Oh, how was the doctor? she abruptly asked. She stopped chopping carrots.

He has to wait for test results, he said.

 

Helen looked at her husband for a long moment. She began chopping carrots slowly.






طبقه بندی: غیره،
برچسب ها:داستان کوتاه، داستان کوتاه انگلیسی، Tell her، به او بگو،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 9
تعداد بازدید مطلب : 102

[ 08 / 04 / 1393 ] [ 13:16 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت