close
تبلیغات در اینترنت
لبان چوبی

لبان چوبی

دوستان ، سلام . این غیبت طولانی به این خاطر بود که به اینترنت دسترسی نداشتم اما الان چند تا داستان دارم که هنوز اینجا نذاشتم . 

این یکی یه قطعه ی ادبیه . 

 

برای فهمیدنش باید بدونین که طبق عقاید مسیحی ها ، حضرت مسیح مانند بره ای بود که برای گناهان مسیحی ها قربانی شد . ( البته بنظر اون ها این بره بودن فحش نیست بلکه یه نماد مظلومیته . )

به نام خدا

لبان چوبی

در گودال یک زخم است ، شکافی در پوسته ی زمین ... بریدگی ای در زمین ، جایی که افکار پلید مانند خون به چاه مغز چرکین من می چکند . آن گودال یک دهان است ... مثل لبان زمخت فاحشه ای که در گوش من حرف های شهوت انگیزش را زمزمه می کند ، زبان خیالیش را به سوراخ گوش و سقف جمجمه ام می چسباند تا با نوازش ، نقشه های جنایت آمیز را به واقعیت پیوند بزند .

به من می گوید که از من چه می خواهد بکنم ....

به من می گوید که چه می خواهم بکنم ....

حتی وقتی لبانش محکم بسته شده اند با من حرف می زند . حتی وقتی با قفل های فلزی سنگین قفل شده اند .

در گودال گرسنه است . گریه هایش حتی در خواب مرا دنبال می کنند . هق هق های نرم و تکه تکه ای که با فرا رسیدن نیمه شب تبدیل به جیغ می شوند و صورت فربه ماه از آن وحشت قابل انتظار رنگ پریده می شود .

سعی می کنم هر لحظه مبارزه کنم ... قسم می خورم .

اما آنگاه آن خراش آنجا می افتد ... صدای ناخن های تیزی که در را می خراشند شکاف های عمیقی در پوشش حساس عقلم ایجاد می کنند .

او می گوید :" به من غذا بده . "

صدای تکان خوردن شکم خالیش را می شنوم که دائما به من وظیفه ام را یادآوری می کند . به سمت آن یکی در می روم . با احتیاط دستگیره را می چرخانم ، انگار که آن هیولا آن طرف باشد . مفصل های زنگ زده ی در غژغژ می کنند تا آن بره های قربانی پدیدار گردند . چشمانشان به سمت من شناور است . ترس رنگشان را سفید می کند .

یاد گرفته ام که ترسشان را نادیده بگیرم . این صرفا کاری است که باید انجام شود . ایندفعه یک نرک را بر می دارم . وقتی که دستبند هایش را باز می کنم ناله ای اعتراض آمیز از آن لب های خشک و ترک برداشته بر می آید . اما آن بره با این حال با من می آید ... آن بره ی زیبا و خاموش که پوست صافش به تنگی روی استخوان های شکننده اش کشیده شده اند .

او را به آشپزخانه برم . آن جا پوستش را پاره می کنم . این کار را با صورتی بی احساس و دقتی عمدی انجام می دهم . آنگاه به کارم خیره می شوم - آن پیکر بی شکل گوشتی صورتی رنگ و درخشان از تمام ظاهر سازی ها پوست انداخته است . چیزی جز گوشت نیست . - جسمی بی جنس و مرده ... غذای شب او . او را بیرون می برم ، ستاره ها آسمان را پر کرده اند ... آن شریکان جرم من به دروغ خوشحالند چون سال ها شاهد این بوده اند که من اینکار را انجام می دهم .

در گودال را با احتیاط و مودبانه باز می کنم . حالا که لب هایش باز شده اند صدایش را واضح تر می شنوم . صدا های زمزمه مانندی از خوشی در گلوی گل آلودش جلو و عقب می لغزند . نفس بد بویش به بینی ام می رسد - بوی روده های زمین ، بوی زننده ی غذای هضم شده ... گوشت له شده ... اجساد گندیده .

آن تکه گوشت به بدنم می چسبد ، طوری به من آویزان می شود گویا می خواهد از خودش حفاظت کند . آن را داخل گودال می اندازم، داخل آن دهان باز و داخل آن حلق ... آن تونل بی پایان . راضی کردن او شاید مدتی وقت بگیرد . آری شاید مدت درازی وقت بگیرد . و من حقیقتا تمام عمرم را وقف اینکار کرده ام . قفل لب هایش را عوض می کنم . می دانم که لبان چوبی گودال الان ساکت می شوند . حداقل الان آرام می شوند .

معمولا از خودم می پرسم که این کار به چه دردی می خورد ... مطمئنم روزی آن ها - همان هایی که به عنوان غذا به او داده بودم - با پوست جدیدشان و با ابهت برخواهند گشت .

تا چه مدت قفل ها خواهند توانست در را نگه دارند ؟ نمی دانم .

تا چه مدت قبل از این که آن ها سینه خیز کنان از آن سوراخ مهلک بیرون بیایند ؟

این افکار خوابم را پریشان می کنند ، بالشم همیشه مانند گوسفند قصابی شده خونی است .معمولا دست هایم را می شویم ... اینقدر که سرد می شوند . حالا فقط یک چیز را می دانم . من به آن صدا در سرم خدمت می کنم ... به هر شرارت غیر قابل وصفی که زیر در گودال وجود دارد .

 

مترجم : امیرحسین صباغی میانایی                                                                      نویسنده : ک. ز. مورانو

By K.Z. Morano

The cellar door is a wound, a break on the earth’s skin… It is a gash in the ground where malignant thoughts trickle like blood into the cesspit of my filthy brain. The cellar door is a mouth… the wooden lips of a whore whispering obscenities into my ear, sticking her spectral tongue into my acoustic tunnels and to the roof of my skull to caress murderous designs into being.

She tells me what she wants me to do…

She tells me what I want to do.

She speaks to me even with her lips tightly shut, bolted with heavy metal.

The cellar door is hungry. And her cries follow me even to my sleep… soft fragmented sobs that swell into angry screams as midnight approaches and the moon’s fat face pales from the anticipated terror.

I try to fight her, I swear… every single time.

But then there’s the scratch… the sound of sharp fingernails raking against the door, creating deep cuts into the sensitive sheath of my sanity.

Feed me, she says.

I can hear the seismic growling of her empty belly, persistently reminding me of my duty. I walk towards the door… that other door. I turn the knob cautiously as if the monster were on the other side. The rusty joints creak to reveal the sacrificial lambs, their eyes floating towards me, terror blanching their faces.

I have learned to ignore their fright. It is merely a job that must be done. I pick one… a little boy, this time. As I free him from his shackles, a tiny whimper of protest issues forth from dry cracked lips. But he comes with me, nevertheless… the beautiful bleatless baby sheep… with his skin smooth and tight over his fragile skeleton.

I take him to the kitchen where I carve off that skin. I do it with a blank face… with studied precision. Then I stare into my work—that amorphous figure of glistening pink flesh. Peeled of all pretensions, he is nothing but meat—a sexless, lifeless substance… her evening meal. I take his flayed body outside where stars always over-sprinkle the sky… falsely festive, my co-conspirators, for they have witnessed me doing this for years and years…

I unlock the cellar door, cautiously… reverently… Now that her lips are parted, I can hear her voice more clearly, murmurous sounds of pleasure sliding back and forth in her muddy throat. Her malodorous breath reaches my nose—the smell of the earth’s intestines, the stench of digested matter… of pulped flesh… of decaying bodies.

The meat sticks to my flesh, clings to me as if seeking protection. I drop it into the cellar door, into that gaping mouth and into that throat… that tunnel stretching into eternity. It may take a while to satisfy her… yes, it may take a very long time. And I have devoted my entire life simply for that purpose. I replace the locks on her lips… those wooden cellar lips, knowing that she’ll be quiet, pacified for now.

Often, I wonder what would come of this… sure that someday, they—all the children that I have fed her—will return, resplendent in their new skin. Will they come for me then? Will they be grateful? Or will they exact their vengeance? Only time will tell.

How long, I wonder, will the locks be able to hold the door?

How long before they come crawling out of her pestilential hole?

 

My sleep becomes plagued with all these thoughts, my pillow's always bloody like butchered sheep. I wash my hands often… over and over, until they are raw. Right now, there is only one thing I know. I serve that voice in my head… the voice of whatever unutterable monstrosity dwells beneath the cellar door.






طبقه بندی: غیره،
برچسب ها:لبان چوبی، ک.ز.مورانو، K.Z.Morano، Wooden Lips، داستان های کوتاه،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 9
تعداد بازدید مطلب : 81

[ چهار شنبه 08 / 05 / 1393 ] [ 16:32 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت