close
تبلیغات در اینترنت
امید و آسودگی

امید و آسودگی

دوستان ، سلام . یه داستان قشنگ براتون گذاشتم که امیدوارم ازش لذت ببرید . 

یکم حالت مبهم داره ینی انگار از وسط یه رمان طولانی دو سه صفحشو کپی کردن گذاشتن اینجا اما به نوبه ی خودش یه داستان کامله . 

به نام خدا

امید و آسودگی

1

چارلی فولی برای عیادت از همسرش به بیمارستان "میتر میزریکوردیا" سر زد .

به همسرش گفت :" چطوری؟" همان کنار ، نزدیک دالی که به او لبخند می زد نشسته بود . مو های سیاه رنگش روی بالش خوابیده بودند .

دالی ، به آرامی جواب داد :" خوبم ." او بنظر چارلی پیر و خسته می آمد ; رنگش تا حد مرگ پریده بود و زیر چشمانش گود رفته بودند . وقتی انگشتانش را روی انگشتان چارلی لغزاند ، او متوجه دو لکه ی زشت جگری پشت دست کوچکش شد .

چارلی گفت :" بنظر خسته می آی . مگه نمی خوابی ؟ "

- دیشب یکم بی خواب شده بودم .

دالی دردش را نگفت ; نمی خواست همسرش را ناراحت کند .

- لیندا چیزی نگفت؟ 

- دیشب دوباره تلفن کرد . بهش گفتم حالت خیلی خوبه . گفتم نیازی نیست نگران چیزی باشه .

لیندا ، فرزند ارشدشان در دانشگاهی در شهر گالوی درس می داد .دخترشان برای تعطیلات در ماه آگوست به خانه می آید . پسرشان ، کولم و فرزندانش در استرالیا زندگی می کنند .به او درباره ی کسالت مادرش نگفته بودند . او آدم نگران و پر اضطرابی است ; همین که آشفته نشده بهتر است .

چارلی با خواب آلودگی به آن طرف بخش پر سر و صدای بیمارستان که با نور کم سوی بعد از ظهر روشن شده بود ، خیره شد. بقیه ی عیادت کننده ها هم وظایفشان را انجام می دادند ، دور بیمار جمع می شدند ، گل و غذا می آوردند و به آن ها امید می دادند .

- باز هم دکتر رو دیدی ؟

- شاید فردا ببینمش .

- فکر می کنی تا کی اینجا نگهت دارن ؟

دالی سرش را برگرداند ، در دستمال کاغذی سرفه کرد و برگشت . دوباره دست چارلی را گرفت .

­ - دوشنبه بهم می گن . باید کلی آزمایش انجام بدن . تا ندونن نمی ذارن بیام خونه . ببخشید که این همه برات مزاحمت درست کردم .

2

سینه ی کوچک دالی زیر لباس خواب متلاطمش تکان می خورد .

چارلی به آن دختربچه ی ترسیده فکر کرد .مثل مدت ها قبل ، وقتی که داشت از او خواستگاری می کرد ، او را دلورس دلاروزای عزیز صدا زد . داشت به چشمان غمگین او و این که همه چیز را خیلی جدی می گرفت طعنه می زد . نمی توانست وقتی او خود را با نگرانی مریض می کرد آشفته نباشد .

دالی دلاروزای بیچاره !

- نذار تا وقتی کاملا بهتر نشدی مرخصت کنن .

- کارهات خوب پیش میره عزیزم ؟

- خیلی خوب پیش میره .

چارلی بیرون غذا می خورد و تا جایی که ممکن بود خانه نمی آمد . اوضاعش خوب پیش می رفت .

لحظات در ملالت بی اندازه ای می گذشتند . چارلی به عیادت کننده ها نگاه می کرد و نگاه مختصری به ساعت زنگ دار کوچک کنار تخت همسرش انداخت . می توانست صدایش را که انگار از دوردست تیک تاک می کرد بشنود و هنوز هم آن زنگ آزار دهند را وقتی همسرش را صبح خیلی زود از خواب بیدار می کرد ، بیاد بیاورد ، و این که لحظاتی بعد صدای صبحانه خوردن همسرش او را بیدار نگه می داشت و به او یاد آوری می کرد که کار یک روز و بچه هایی را که باید به مدرسه بروند و تغذیه شوند را پیش رو دارد .

تیک تاک تیک تاک تیک تاک

حالا بچه ها بزرگ شده اند . سومین نوه یشان بزودی به دنیا می آید . وقت دارد تمام می شود . صورتی خاکستری رنگ در آینه ی میز اصلاح ، چارلی را به یاد میانسالی و فرسودگی پیش رویش می انداخت . پول داشتن به چه دردی می خورد وقتی نمی توانی لذت آن را ببری ؟ چرا ساعت ها نمی توانند جلوی زمان را بگیرند ؟ آخر چه عجله ایست ؟

خدایا رحم داشته باش . دالی دلاروزا . بدون او زندگی چقدر فرق می کرد ؟

پلک های دالی افتادند . در دهانش شکافی باز شد . تقریبا مرده بنظر می آمد . لحظات به کندی می گذشتند .

او بدون این که چشمانش را باز کند گفت :" این باید برای تو خسته کننده باشه ."

- اصلا این طور نیست . خوشحال می شم که ببینمت .

- این که مجبور باشی از یکی از یکی توی بیمارستان عیادت کنی اصلا خوشایند نیست . آدم رو افسرده می کنه .

3

- بی ربط نگو .

دالی سر سیاهش را آنطرف تر روی بالش سفید نشاند . لحظه ای تظاهر کرد و سپس از خود تبسمی نشان داد .

- الان دیگه باید بری چارلی . فکر کنم یکمی بخوابم .

- مطمئنی ؟

- آره .

چارلی روی پاهایش بلند شد .

- بعدا برمی گردم .

- خواهشا نیا . شنبه که بشه اینجا پر آدم میشه . تا صبح نیا . بعد شلوغی بیا .

- یعنی همین رو می خوای ؟

- آره عزیزم .

دالی چشمانش را باز کرد و مانند یک کودک لبخند زد . از کودکی او مدت ها می گذشت . دالی گفت :" بنظر خسته می آی ، عزیزم . مگه نمی خوابی ؟ "

- دیشب یکم بی خواب شده بودم .

- سعی کن خیلی به خودت سخت نگیری .

دالی دست همسرش را فشرد . انگشت حلقه دارش را روی انگشتر طلایی همسرش فشار داد . انگشتانش مانند پر سبک بودند .

- برو عزیزم . سعی کن خیلی نگران نشی .

چارلی خم شد و پیشانی گرم دالی را بوسید .

- فردا می بینمت .

چشمان دالی بسته بودند  انگشتانش از میان انگشتان چارلی سر خوردند .

تیک تاک تیک تاک

چارلی در آن راهروی تمیز شده راه می رفت و خروجی را پیدا کرد . آن بیرون ، در آن پارکینگ روشن و پرنور ماشینش را پیدا کرد و در آن نشست . نگاهی گذرا به رفت و آمد عیادت کننده ها انداخت . پرستاران از پشت سر رد می شدند و او را یاد کسانی می انداختند که دوست دارد . موبایلش را گرفت و شماره ای را وارد کرد . جواب تماسش تقریبا بلافاصله داده شد .

4

- کاترینا ؟

 - کجایی ؟ خیلی وقته منتظرم زنگ بزنی .

- بیرون بیمارستانم  . همین الان داخل بودم که ببینمش .

- حالش چطوره ؟

- خوبه .فکر کنم همون طوری باشه که انتظار میره . کی می دونه ؟

چارلی سایبان ماشین را پایین کشید تا چشمانش را از نور کور کننده ی خورشید حفظ کند . سپس توجهش را به دوست جدیدش ، کاترینا ، معطوف کرد .

- یکم دیگه اون تو می مونه .

کاترینا پرسید :" میتونم بعدا ببینمت ؟"

- فکر کنم .

- امشب خونه بمون ، یعنی اگه دلت می خوای . "

چارلی به خانه ی خالی خودش فکر کرد ، به آرامش و سوت وحشتناکی که دالی پشت سرش جا گذاشته بود .

- دلم می خواد ، عزیزم .

کاترینا با لبخندی با صدای دوست داشتنی اش زمزمه کرد :" همین الان بیا . خوشحالت می کنم ." چارلی خداحافظی کرد و تلفن را سر جایش گذاشت . برای اولین بار در آن روز یک لبخند درست و حسابی زد . ماشین را روشن کرد و دور شد . لحظه ای به آینه ی جلو نگاهی انداخت و ساختمان خاکستری رنگ بیمارستان را دید که مانند زندانی از او دور می شد .

با خود گفت :" خدایا کمک کن  خدایا به همه ی ما کمک کن . "

 

ترجمه : امیرحسین صباغی میانایی                                                  نویسنده : آ.ج. مک کنا

A. J. McKenna

Hope and Comfort

Charley Foley calls into the Mater Misericordia Hospital to visit his wife.

     'How are you feeling?' he asks, sitting at the bedside, close to Dolly who is smiling up at him, her black hair resting against the white pillows.

     'I'm fine,' Dolly says, quietly. She looks old and tired to Charley; she is deathly pale and has black pouches under her eyes. When she slips her fingers into Charley's he notices two ugly brown liver spots on the back her small hand.

     'You look tired,' Charley says. 'Aren't you sleeping?'

     'I was a bit restless last night.'

     Dolly does not mention the pain: she doesn't want to upset her husband.

     'Any word from Linda?' she asks.

     'She phoned again last night. I told her you were grand. I said there was nothing to worry about.'

     Linda, their eldest, teaches in a university in Galway. Linda will come home for the holiday in August. Their son, Colm, and his children live in Australia. Colm hasn't been told that his mother is unwell. Colm's a worrier: it's best he's not upset.

     Charley gazes dreamily across the chattering hospital ward, bright with pale afternoon sunlight. Other visitors are doing their duties, gathering around the sick, bringing flowers and fruit, offering words of hope and comfort.

     'Have you seen the doctor again?' Charley asks his wife.

     'Tomorrow maybe.'

     'Any idea how long they'll keep you in?'

     Dolly turns away and coughs into a tissue, then settles back. She takes Charley's hand again.

     'They'll let me know on Monday. They have to do lots more tests. They won't let me home until they know. I'm sorry to be such a bother.'

<  2  >

     Dolly's small chest heaves under her heavy nightdress. Charley thinks of a frightened bird. Sweet Dolores Delarosa he used to call her long ago when they were courting, mocking her sorrowful eyes and the way she took everything too seriously. He can't help wondering if she made herself sick with worry.

     Poor Dolly Delarosa!

     'Don't let them budge you until you're absolutely better,' he says.

     'Are you managing all right, darling?'

     'Grand.'

     Charley is eating out and staying away from the house as much as possible. He's managing all right.

     The minutes pass in heated tedium. Charley is watching the visitors and glancing at the small alarm clock beside his wife's bed. He can hear its distant ticking and still recall the irritating ring when it dragged his wife from bed at the crack of dawn and moments later her breakfast sounds clattering in the kitchen keeping him awake, reminding him that there's a day's work ahead and children to be schooled and fed.

     Tic-tic-tic-tic- tic-tic-tic.

     The kids are all grown up now. Second grandchild imminent. Time is running out. A grey face in the shaving mirror reminding Charley of middle age and the rot ahead. Where's the point in having money if you can't enjoy it? Why can't clocks take their time? What's the hurry?

     Ah - God have mercy! Dolly Dolorosa. How different might it have been without her?

     Dolly's eyelids droop. Her mouth opens a fraction. She looks almost dead. Moments pass slowly.

     'This must be very boring for you,' she says, without opening her eyes.

     'Not at all. It does me good to see you.'

     'It's not nice having to visit anybody in hospital. It's so depressing.'

<  3  >

     'Nonsense.'

     Dolly settles her dark head further back against the white pillows. Grimaces for an instant then braves a smile.

     'You should leave now, Charley. I think I might sleep for a while.'

     'Are you sure?'

     'Positive.'

     Charley bounces to his feet.

     'I'll come in later,' he says.

     'Please don't. With it being Saturday the wards will be crammed with people. Leave it till the morning. Come after Mass.'

     'Is that's what you want?'

     'It is, darling.'

     Dolly opens her eyes, smiles like a child. It's been a long time since Dolly was a child.

     'You look tired, darling,' she says. 'Aren't you sleeping?'

     'I was a bit restless last night.'

     'Try to take things easy.'

     Dolly squeezes her husband's hand, presses her ringed finger against his gold wedding ring. Her fingers are light as feathers.

     'Off you go, darling,' she says. 'Try to not worry.'

     Charley bends and kisses Dolly's hot forehead.

     'I'll see you tomorrow,' he says.

     Dolly's eyes close. Her fingers slip from his.

     Tic-tic-tic-tic-tic.

     Charley walks along a polished corridor and finds the exit. Outside in the bright car park he locates his car and sits inside. He glances around at the visitors coming and going. Nurses walk past, reminding him of butterflies. Charley reaches for his mobile phone and taps in a number. The call is answered almost immediately.

<  4  >

     'Katherine?' he says.

     'Where are you? I've been waiting ages for you to call.'

     'I'm outside the hospital. I've just been in to see her.'

     'How is she?'

     'All right. As well as can be expected, I suppose. Who really knows?'

     Charley pulls down the sunshade to protect his eyes from the blinding brightness, then returns his attention to his new friend, Katherine.

     'She'll be in for a while longer.'

     'Will I see you later?' Katherine asks.

     'I expect so.'

     'Stay tonight,' she offers. 'If you like.'

     Charley thinks of his own empty house, the quietness without Dolly and the dreadful silences she left behind.

     'I'd like that, darling,' he says.

     'Come now,' Katherine whispers with a smile in her lovely voice. 'I'll cheer you up.'

     Charley says goodbye and puts the phone away. He smiles properly for the first time that day. He starts the engine and as he drives away Charley glances through the rear view mirror and sees the grey hospital building receding like a prison.

 

     God help me, he thinks. God help us all






طبقه بندی: غیره،
برچسب ها:Hope and comfort، امید و آسودگی، داستان کوتاه، ترجمه ی داستان،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 9
تعداد بازدید مطلب : 112

[ چهار شنبه 08 / 05 / 1393 ] [ 17:20 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت