close
تبلیغات در اینترنت
روز پنجم

روز پنجم

سلام ، دوستان . این داستان در مورد یه زن بدبختیه که با شوهرش توی یه قایق گیر افتادن و غیر از اون هم مشکلات دیگه ای هم داره .

 

به نظرم این ترجمم از ترجمه های قبلیم به نسبت بهتره . 

روز پنجم

 حرف های او را نمی فهمید . حتی مطمئن نبود که صدایی که می شنود صدای اوست . چهار روز بدون آب زیر آفتاب سوزان بودن صدایش را آهسته و خراش دار کرده بود .البته صدای خودش هم اصلا بهتر نبود . تقریبا از چهل و هشت ساعت قبل هیچ کدامشان یک کلمه هم حرف نزده بودند . اصلا برای چه باید حرف می زدند ؟ در دریا گم شده بودند ، قایق تکه تکه شده بود ، موتور قایق خراب شده بود و رادیو از کار افتاده بود . از همه بدتر این که کمی غذا و آب هم که داخل قایق داشتند از آن توفان ناگهانی جان سالم بدر نبرده بود . پس حرف زدن ، داد کشیدن ، لعنت کردن و سرزنش کردن به چه دردی می خورد ؟ عمیقا سوخته بودند ، بسیار تشنه بودند و تقریبا تمام توانشان را از دست داده بودند ، با چشمان بسته دراز کشیده بودند و انتظار مرگ را می کشیدند - او جلوی قایق بود و شوهرش کنار دکل ، وسط قایق .

 

اما او حرف زده بود . خودش را قانع کرد که او در حقیقت یکنواختی فلج کننده ی آن درد غیر قابل بیان و ناامیدیشان را شکسته بود . ماهیچه های گردنش گرفته بودند و حرکت نمی کردند . یک چشمش را باز کرد تا او را در حال نگاه کردن به خودش بیاید . شوهرش پشت برهنه اش را به تنه ی زبر دکل تکیه داده بود . با حرکت دهانش گفت "چی؟"

 

چشمانش را بست ، چند نفس کوتاه کشید و دوباره زمزمه کرد . نمی توانست بشنود که او چه می گوید ، اما می دانست که می گوید :" من یه تفنگ دارم ."

البته که داشت . او مرد مهمی بود که ثروت زیادی به هم زده بود . احمقانه بود که بدون اسلحه بیرون برود .             

سرش آویزان شد و بنظر می آمد که بدنش داشت ول می شد . بعد از مدتی طولانی گفت :" می خوای برم بگیرمش ؟ " این چیزی بود که او شنید .                                                                              

 

به زور گردن خشکش را به نشانه ی تایید ، تکان داد . کار درست همین بود . جایی خوانده بود که در چنین شرایطی انسان می تواند شش یا هفت روز بدون آب و غذا زنده بماند . این یعنی آن ها می توانستند یک یا دو روز دیگر زنده بمانند . می دانست که توان این همه را نداشت . اگر هر کدامشان می توانست تفنگ را بگیرد و کار را تمام کند خیلی عالی بود . 

 

اولش فکر کرد که او متوجه جوابش نشده اما در نهایت او به جلو تکیه داد و شروع به خزیدن به سمت دریچه کرد ، با کندی مشقت باری خود را می کشید . ناخن های کوتاه شده اش که تخته های چوب ساج جلا داده شده را می کاویدند ، زخمی و پاره می شدند .

 

با خود گفت :" که اینطور ." بیست سال با هم بودن در خانه و داخل تخت خواب گرم و نرم تمام نمی شود ، بلکه جایی در جنوب کی وست ، آواره و زیر آفتاب بیرحم اواخر تابستان پایان می پذیرد . البته دوران با هم بودن آن ها در هر حال در خانه تمام نمی شد . شوهرش این را کاملا آشکار کرده بود . چند ماه بعد داخل دادگاه یا دفتر وکیل تمام می شد . بخاطر همین اینجا بودند . 

 

آن گردش تمام روزی قرار بود مراسم سالگرد ازدواجی زودهنگام باشد اما در حقیقت چیزی بیشتر از بهانه ای برای تنها گیر آوردن او و جلوگیری از پیچیدن آوازه اش به عنوان کسی که زنش را بخاطر یک کارآموز در کارخانه اش ترک می کند نبود . می ترسید که اگر خبرش جایی درز پیدا کند همسرش خیلی واکنش نشان دهد و آبرویش را ببرد . اینجا وسط دریا اهمیتی نداشت . حتی اگر داد و فریاد هم می کرد ، نه صدایش را می شنیدند و نه او را می دیدند . 

 

پرسید :" چیکار باید بکنم ؟ " قطره های اشک آرایشش را خراب کرده بود . 

 

جواب داد : " اون پول راضیت می کنه . " 

 

اما پول مقرر شده برای رضایت دادن به ازدواج آن ها کافی نبود . آن موقعی که دانشجوی ساده ای بود که هیچ تجربه ای از دنیای واقعی نداشت چنین چیزی بنظرش ثروت بزرگی می آمد. اما حالا می دانست که آن پول یک سال هم دوام نمی آورد . و بدون داشتن هیچ بچه ای از آن ازدواج ( هیچ وقت وقتش را نداشتند . ) پول اضافه ای هم در کار نبود . مجبور بود که از خانه یشان بیرون برود ، کاری دست و پا کند ، آپارتمانی پیدا کند و از خیلی چیز هایش بگذرد . روزگاری که دو دهه آن را تجربه کرده بود به پایان می رسید . 

 

و هیچ حیله ای هم بلد نبود تا دوستانش را کنار خودش نگه دارد . همه ی آن ها از طرف شوهرش بودند و آن دهاتی زاده ی دست و پا چلفتی را فقط برای این تحمل می کردند که عشق زندگی دوستشان بود . هرگاه حرف احتمال طلاق آن دو پخش شود تنهایی او فوری نخواهد بود ، بلکه بسیار سریع و کامل خواهد بود . برای اولین بار در زندگیش کاملا تنها خواهد شد . و چگونه زنده خواهد ماند ؟ نه مهارتی داشت ، نه مدرکی و نه بیشتر از آن آشغالی که سرش توافق کرده بودند سرمایه ای . سقوطش ناگهانی ، وحشتناک و قطعی خواهد بود.

 

حتی با این افکار که او را زجر می دادند ، از خودش بخاطر ندیدن علایم خطر متنفر بود . شاید اگر او تصور مبهمی در این باره داشت که همه چیز به آن خوبی که او فکر می کرد پیش نمی رفت ، دردش قابل تحمل می شد . شاید بخاطر آن خبر ها اینقدر عصبانی نمی شد ، شاید نمی گذاشت دعوایشان اینقدر طول بکشد و قبل از آن توفان وحشتناک به ساحل بازمی گشتند . اما او علایم ندیده بود و حالا فقط چند دقیقه با این فاصله داشت که گلوله ای در سرش خالی کند تا خود را از بدترین دردی که تا بحال تجربه کرده بود رهایی بخشد . 

 

به آرامی چشمانش را باز کرد . آسمان به مخلوطی به سرخ و کبود تغییر رنگ داده بود . فکر می کرد که موقع مرگ چیز های بدتری هم برای نگاه کردن هست . 

 

حداقل هیچ وقت مجبور نبود آن زنیکه ی تن فروش خانه خراب کن را ملاقات کند . هرگز مجبور نبود که دقیقا بداند که چه شکلی است یا اینکه چقدر می توانست شوهرش را خوشحال کند . هرگز مجبور نبود که بشنود که شوهرش حالا چقدر خوشحال است .

 

به افق خیره شد . زیبایی اش او را متحیر و آرام کرده بود . و آنگاه آن را دید ... یک قایق . یک قایق بزرگ . سفید و نارنجی بود . نگهبان ساحل بود ؟ 

ناخودآگاه دستش به سمت منور رفت . هنوز دو فشنگ داخلش بود . اگر هردو را شلیک می کرد مطمئنا کسی داخل کشتی آن را می دید . جهت قایق را عوض می کردند ، آن ها را پیدا می کردند و نجاتشان می دادند . 

 

صدایش را از پشت سرش شنید که حرکت می کرد ، می خزید و و خود را به سمت او می کشید . فلز بدنه ی هفت تیر جیرجیر کرد و سطح عرشه را خراشید . چشمانش را به طرف افق نگه داشت . انگشتانش محکم دسته منور را گرفته بودند . هرطور که بود نشست . سرش سنگین بود ، دیدگانش تار می شدند ، صاف می شدند و دوباره تار می شدند. به جلو لم داد . قایق در نظرش بزرگ می شد . 

پرسید : " اون چیه ؟ " . از زیر به او نگاه می کرد ، حالا پشتش روی  پایه ی آن دکل شکسته بود . تفنگ روی گیجگاهش بود . " اون چیه؟ چیزی می بینی ؟ "

 زمزمه کرد :" نه ، هیچی ."

 

 

ترجمه از : امیرحسین صباغی میانایی                                                         نویسنده : لی رایت 

Day Five

When he spoke, she didn’t understand the words.  She wasn’t even sure at first that it had been him she heard.  Four days without water under the blazing sun had left his voice scratchy and low.  Hers would, of course, be no better.  Neither had spoken for nearly forty-eight hours.  But what was there to say?  They were lost at sea, the sail was in tatters, the motor was dead, and the radio was shot.  Worst of all, the small bit of food and water they’d had on board hadn’t survived the surprise storm.  So what good was more talking, yelling, cursing, and blaming?  Deeply burned, badly dehydrated, starving, and sapped of nearly all energy, they lay with eyes closed and waited for death—she on the foredeck, he amidships by the broken mast.

But he had spoken.  She convinced herself that he had in fact broken the crippling monotony of motionless ache and despair.  The muscles in her neck cramped, refused to move.  She opened one eye to find him looking at her.  He sat with his bare back against the ragged stump of the mast.  She mouthed the word, “What?”

He closed his eyes, took several shallow breaths then whispered again.  She couldn’t hear him, but she knew what he had said.  “I have a gun.”

Of course he did.  He was an important man who made a lot of money.  It would be foolish to go about unarmed.

His head lolled and he seemed to drift off.  After a long time, he said.  “Want me to get it?”  This, she heard.

Forcing her stiff neck to move, she nodded.  It was the right thing to do.  She had read somewhere that, under conditions such as these, a human could live for six or seven days without food or water.  That meant they could last another day or two and she knew she wasn’t strong enough for that.  If either had the strength to get to the gun and do the deed, that would be for the best.

She thought at first that he wasn’t aware of her response but, eventually, he leaned forward and began to crawl toward the hatch, pulling himself along with excruciating slowness.  His manicured fingernails dug into the polished teak planks, splitting and tearing.

So this is it, she thought.  Twenty years together ends not at home, warm in bed, but somewhere south of Key West, adrift beneath a brutal late-summer sun.  Of course, their time together wouldn’t have ended at home anyway.  He had made that quite clear.  It would have ended just a few months down the road in a courtroom or a lawyer’s office.  That was why they were here.

The all-day excursion was supposed to have been an early anniversary celebration, but it had really been nothing more than an excuse for him to get her alone and break the news that he was leaving her for an intern at his company.  He had been afraid that, receiving the news elsewhere, she would have made a scene, embarrassed him.  Out here on the open sea, it wouldn’t matter.  She could cry and rant and scream and no one would see or hear.

“What am I supposed to do?” she had asked, her makeup already ruined by tears.

“You’ll get the agreed upon settlement,” was his response.

But the amount specified in the prenuptial agreement wouldn’t be enough.  It had seemed like a fortune when she was just a naïve college student with no real world experience.  Now, however, she knew that it wouldn’t last a year. And, with no children from the union (there had never been time), there would be no extra money.  She’d have to move out of their house, get a job, find an apartment, give up so much.  Her world as it had been for two decades was over.

And she had no illusions that her friends would stand by her.  They were all from his world and had only tolerated the rural-born bumpkin because she had been the love of their friend’s life.  Once word of the impending divorce spread, her abandonment wouldn’t be instant, but it would be quick and thorough.  For the first time in her life, she would be utterly alone.  And how would she survive?  She had no skills, no college degree, and, beyond the paltry settlement, no resources.  Her fall would be sudden, terrible, and irrevocable.

 Even with all these thoughts tormenting her, she hated herself for not seeing the warning signs.  Maybe, if she’d had some vague idea that things weren’t as perfect as she’d thought, the pain would have been bearable.  Perhaps she wouldn’t have raged against the news, wouldn’t have let the argument go on so long, and they would have made it back to port before the freak squall.  But she hadn’t seen the signs and now she was minutes away from putting a bullet in her head to end the worst pain she had ever felt.

She slowly opened her eyes.  The sky had gone banded vermillion and crimson.  There are worse things to be looking at when you die, she thought.

At least she’d never have to meet the little home wrecking tramp.  She’d never have to know exactly what she looked like or how happy she made him.  She’d never have to hear about how happy he was now.

She stared at the horizon, awed and soothed by its beauty.  And then she saw it... A boat.  A big boat.  Orange and white.  Coast guard?

Instinctively, her hand groped for the flare gun.  There were still two flares left.  If she fired both, surely someone on the ship would see.  They’d turn the boat, find them, save them.

She heard him behind her, moving, crawling, pulling himself toward her.  The metal of the revolver clanked and scraped on the deck.  She kept her eyes on the horizon.  Her fingers tightened on the grip of the flare gun.  Somehow, she sat.  Her head was heavy, her vision blurred, focused, and blurred again.  She leaned forward.  The boat seemed to swell in her vision.

“What is it?” he asked.  He was looking at her from below, his back now against the base of the broken mast.  The gun was to his temple.  “What is it?  Do you see something?”

“No,” she whispered.  “Nothing.”

© 2012 Lee Wright

 






طبقه بندی: غیره،
برچسب ها:Day five، Lee Write، ترجمه ی داستان، داستان های انگلیسی، روز پنجم، داستان های کوتاه، امد نیوز، طرح کارورزی فارغ التحصیلان، والیبال جام جهانی، حملات تروریستی در کابل، انفجار کابل، امیر قطر، قطع رابطه عربستان با قطر، نیروهای نوپو، خبرگزاری انتخاب، خبرگزاری فارس، خبرگزاری ایلنا،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 9
تعداد بازدید مطلب : 98

[ دو شنبه 20 / 05 / 1393 ] [ 23:54 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت