close
تبلیغات در اینترنت
حماسه ی لارتن کرپسلی جلد اول : تولد یک قاتل ، بخش اول

حماسه ی لارتن کرپسلی جلد اول : تولد یک قاتل ، بخش اول

دوستان ، سلام . 

اینم از داستانی که قولشو داده بودم

 

این داستان در مجموع بیست و چهار بخش مثل اینه و از نظر فصلی هم قسمت بندی شده . چهار فصل هستش . و کل داستان هم چهار جلده .

 

اسم این فصل هست : توی دهات شما تار عنکبوت خوردنیه ؟  

راستی برای اینکه صفحه خیلی شلوغ نشه متن انگلیسیشو نذاشتم . 

 

برای خواندن داستان به ادامه ی مطلب بروید . 

حماسه ی لارتن کرپسلی                                                                          مترجم : امیرحسین صباغی میانایی

جلد اول : تولد یک قاتل                                                                                           نویسنده : دارن شان

بخش اول

وقتی لارتن کرپسلی ، صبح یک سه شنبه ی خاکستری رنگ از خواب بیدار شد و خمیازه کشید اصلا نمی دانست که تا ظهر همان روز تبدیل به یک قاتل خواهد شد .

روی گونی های پر از کاه دراز کشید و به لکه های گرد و غبار شناور در هوا خیره شد . خانه ای در آن می خوابید کوچک و تاریک بود و اتاقی که در آن می خوابید جز در هنگام سپیده دم نور را به خود راه نمی داد . او معمولا چند دقیقه قبل از وقت لازم بیدار می شد ، قبل از آن که مادرش بر تمام اهل خانه فریاد بزند که بیدار شوند . این تنها اوقات آرامشش در طول روز بود که در آن می توانست به آسودگی دراز بکشد و به آرامی به دنیا لبخند بزند .

شش بچه در ان اتاق بودند که پنج تایشان داشتند خمیازه می کشیدند و غلت می زدند .لارتن از خانواده ای هشت نفره بود اما دو تایشان در کودکی مرده بودند و خواهر بزرگش یک سال پیش آن ها را ترک کرد که ازدواج کند . با این که فقط چهارده سال داشت ، لارتن شک کرده بود که نکند والدینشان از اینکه از شر او خلاص شده اند خوشحالند - خواهرش هرگز ادم واقعا سخت کوشی نبود و پول کمی برای خاواده در می آورد .

مادر لارتن از اتاق کناری به اتاق آن ها فریاد زد :" بلند شید ." و چند دفعه به آن دیوار باریک مشت زد .

بچه ها ناله کردند و از تختشان بیرون خزیدند .وقتی می خواستند راهشان را به بیرون از لگن دستشویی پیدا کنند به همدیگر برخورد می کردند ، برادر خواهر های بزرگتر بچه های کوچکتر از خودشان را می زدند . لارتن در جایی که بود به طرز خودبینانه ای لبخند زد . او وقتی همه خواب وبدند کارش ار کرده بود . وور هورستون اتاقش را با پنج کرپسلی کم سن و سال شریک شده بود . وقتی سه سالش بود پدرش سرکار به خاطر یک تصادف کشته شد ، مادرش هم بخاطر بیماری مرد . مادر لارتن از آن زن مریض مواضبت می کرد و به سرعت اسباب کشی کرد که بچه را بگیرد . یک جفت دست اضافه همیشه به درد می خورد . آن پسر چند سالی وبال گردن می شد اما بچه ها در آن سن و سال غذای زیادی نمی خوردند و اگر وور زنده می ماند ، می توانستند از همان سن پایین از او کار بکشند و برای والدین خوانده اش درآمد کوچک و خوبی داشته باشد .

لارتن با وور بیش از هریک از برادر و خواهر های واقعیش احساس نزدیکی می کرد . وقتی مادرش آن پسر ساکت و موقر را به خانه آورد ، لارتن در آشپزخانه بود . بعداز این که به وور کمی نان خیسانده شده در شیر - یک غذای کمیاب - داد او را کنار لارتن نگه داشت و به پسرش گفت که مواضب پسره ی سرراهی باشد و او را از سر راهش دور نگه دارد .

لارتن با سوء ظن به آن تازه وارد نگاه می کرد ، به بخششی که مادرش به آن غریبه کرده بود غبطه می خورد . در عوض وور به او از روی بی تقصیری نگاه کرد ، سپس نان را نصف کرد و نصفه ی بزرگتر را به پسرخاله اش تعارف کرد. از آن به بعد آن ها دوست های جون جونی بودند .

مادر لارتن دوباره فریاد زد :" بلند شید . " ایندفعه فقط یکبار به دیوار زد . بچه ها آخرین نشانه های خواب آلودگیشان را نادیده گرفتند و به سرعت لباس هایشان را پوشیدند . مادرشان خیلی زود می آمد داخل و اگر لباسشان را نپوشیده بودند و آماده ی رفتن نبودند ، مشت هایش در هوا به پرواز در می آمدند .

لارتن با آرنج به دنده های وور زد و به آرامی گفت :" هی ، وور . "

وور پاسخ داد :" من بیدارم ." و برگشت تا لبخندش را به لارتن نشان دهد .

لارتن پرسید :" نمی خوای بری ؟"

وور با خنده جواب داد :" دارم می ترکم . "

لارتن سر یکی از خواهر هایش که طوری روی لگن چمباتمه زده بود که انگار مال خودش است فریاد زد :" عجله کن ببینم ."

خواهرش به او طعنه زد :" اگه اینقدر داغونی برو تو تخت ."

لارتن به وور گفت :" راستی ، شاید تو بتونی ." . خیس کردن تخت برای آن ها کار غیر عادی ای نبود - چیز فوق     -العاده در مورد کاه این بود که سریع خشک می شد .

وور گفت :" نه ، می تونم صبر کنم ." و دندان هایش را روی هم فشار داد .

لباس های لارتن روی زمین ، کنار تخت بود . بدون این که زیرپوشی که با آن خوابیده بود را در بیاورد آن ها را پوشید. مادر لارتن زن منظمی بود . هر یکشنبه ، دو هفته یکبار کار شستشوی لباس خانواده را انجام می داد . همه ی بچه ها باید عریان زیر ملافه هایشان می ماندند تا لباس هایشان را برگردانند . بعد آن ها را دوهفته بدون عوض کردن می پوشیدند .

خواهر لارتن کارش را داخل لگن کرد . قبل از آنکه کوچکترین برادرش بتواند آن را بگیرد ، لارتن به سرعت پرید وسط اتاق و لگن را قاپید و آن را به وور داد ، مواضب بود که محتواتش بیرون نریزد .

وور خندید :" قهرمان من ." در حین این که با یک دست نشانه ( ! ) می گرفت ، با دست دیگرش آشغال های زرد رنگ چشمانش را پاک می کرد .

با این که وور همسن و سال لارتن بود ، اما از نظر جثه کوچکتر بود - پسربچه ای لاغر ، ضعیف و مهربان . کم پیش می آمد برای  چیزی دعوا کند ، اگر به دعوا دعوتش می کردند ، راحت تر بود که از انجام آن خودداری کند . اگرچه وور هرگز از لارتن درخواست کمک نکرده بود ، اما لارتن معمولا به جای او دعوا می کرد .

مادر لارتن در حالی که سرش را جلو آورده بود و به بچه ها خیره شده بود با صدای بلندی گفت :" چرا نمی آید ؟"

بچه ها فریاد زدند :" الان می آیم ." و آن هایی که کنار در بودند ، حتی اگر کامل لباس نپوشیده بودند از در بیرون پریدند .

او فریاد زد :" آهای ، وور ."

وور در حالی که به خودش فشار می آورد که کارش را تمام کند ، نفس نفس زنان گفت :" یه ثانیه صبر کن ."

مادر لارتن به آن پسر چپ چپ نگاه کرد ، داشت تصمیم می گرفت که تنبیهش بکند یا نه .  در نهایت فقط بینی اش را بالا کشید و بیرون رفت . لارتن آهی که حاکی از خوشحالی اش بود کشید . برایش مهم نبود که مادرش او را می زند یا نه - او حتی می توانست محکم شلاق خوردن را تحمل کند  - اما از این که مادرش وور را بزند متنفر بود . پدر لارتن تقریبا هرگز آن بچه یتیم لاغر اندام را نمی زد ، اما همسرش او را به اندازه ی دیگر بچه ها کتک می زد . همه ی آن ها در نظرش برابر بودند .

وقتی کار وور با لگن تمام شد لارتن لباس هایش را به سمتش پرتاب کرد و با عجله به سمت آشپزخانه ی شلوغشان در طبقه ی پایین رفت که برادر و خواهرهایش آنجا داشتند با عجله صبحانه می خوردند .

چیز زیادی برای خوردن نبود و آن هایی بیشتر از همه می گرفتند که اول از همه غذا را می قاپیدند . پدرشان که سه ساعت زودتر سرکار رفته بود ، سخاوتمندانه چند برش گوش خوک برایشان گذاشته بود - او همیشه هرچه را می توانست با خانواده اش شریک می شد . بچه های بزرگتر با شور و هیجان ، تکه های غضروفی را برای خودشان می گرفتند . وقتی لارتن و وور رسیده بودند ، برش ها رفته بودند و آن ها مجبور بودند به نان بیات و فرنی آبکی رضایت دهند .

لارتن یک تکه نان از لای انگشتان برادر ارشدش کند - بخاطر روغن گوش خوک لیز شده بودند - و آن را به وور داد. هنگامی که خودش را از سر راه مشت معلق برادرش کنار می کشید ، می خندید .

چند کاسه ی کوچک و گوشه شکسته را گرفت و آن ها را داخل دیگ فرنی انداخت ، تا لبه پرشان کرد و با عجله به سمت در پشتی که وور آنجا منتظرش بود رفت . وقتی از اتاق رد می شد ، چکه های فرنی که از لبه های کاسه می ریخت را می لیسید . مشتاق بود که هیچ چیز را هدر ندهد .

در سکوت غذا می خوردند ، طوری پوسته ی سخت نان خشک را می جویدند که انگار گوشت است . بقیه اش را داخل فرنی آبکیشان خیس می دادند . لارتن از وور سریع تر بود و تصمیم گرفت که کاسه اش را قبل از این که بقیه دیگ را خالی کنند پر کند . نصفش را خورد و بقیه را برای پسرخاله اش کنار گذاشت .

بیرون هوا سرد بود و باران می آمد ، اما داخل آشپزخانه گرم و نرم بود . مادرش آتش را روشن نکرده بود - این کار را موقع غروب که از سر کار برمی گشت انجام می داد - اما آن اتاق کوچک همیشه گرم بود ، مخصوصا با آن همه آدمی که داخلش چپیده وبودند .

مادر لارتن در حالی که از پله پایین می آمد فریاد زد :" حرکت کنید . " . آن هایی که به او نزدیک تر بودند را محکم می زد و دستش را به صورت تهدید آمیزی برای دیگران تکان می داد . " فکر کردین از این که بینم کل روز دارین غذا می خورین کار مهم تری ندارم که انجام بدم . بیرون ." . بچه ها که هنوز داشتند غذا را می جویدند و قورت می دادند حیاط را پر کردند . مادرشان را پشت سرشان ترک کردند تا قبل از اینکه کارش را در یکی از چهار مهمانخانه ای که باید تمیز می کرد شروع کند آن جا را طی بکشد .

دو بشکه آب داخل حیاط بود - یکی برای نوشیدن و دیگری برای شستشو . بچه های خانواده ی کرپسلی به ندرت کاری با بشکه ی آخری داشتند ، اما وور هر صبح پیش آن می رفت تا صورت و گردنش را از چرک و کثافت تمیز کند . لارتن سعی کرده بود که با حرف زدن او را متقاعد کند که از این عادت عجیب و غریب دست بکشد - آن پسر در یک همچین صبح استخوان سوزی ، نیم ساعت می لرزید - اما وور فقط لبخند می زد ، سرش را به علامت تایید تکان می داد و این کار را روز بعد تکرار می کرد .

لارتن با ولع می نوشید . سرش را داخل بشکه می انداخت و قطره های بارانی که به پشت سرش می خوردند نادیده می گرفت . وقتی سرش را برداشت ابر های نارنجی کم رنگی در آب بر جا گذاشت . موی او مثل موی وور با رنگ نارنجی پررنگ ، رنگ شده بود . رنگ به خورد پوست سرش رفته بود و اگرچه نمی توانست آن ها را بشوید اما وقتی سرش را داخل آب می کرد ، دلمه ها از سرش بیرون می آمدند . او به ابر های رنگ نگاه می کرد که می چرخیدند . زیبا بودند . انگشتش را داخل کرد و آب را به اطراف پاشید تا ببیند از آن چه شکل هایی می تواند درست کند . می خواست وور را صدا کند اما ابر ها دیگر داشتند ناپدید می شدند و چند ثانیه بعد چیزی برای پسرخاله اش نبود که ببیند .

یکی از برادرانش لارتن را به گوشه ای هل داد و با صدای آمیخته به خرخر گفت :" برو کنار ."

لارتن فحشی را نعره زد و لگد انداخت اما لگدش فقط به بشکه خورد . برادرش دوباره لارتن را هل داد . خشم در چشمان برادر کوچکتر زبانه می کشید و برای دعوا نزدیک تر آمد . اما وور متوجه خطر شده بود و سریع وارد عمل شد تا آن را دفع کند . از این که لارتن دعوا کند خوشش نمی آمد ، حتی اگر طبق معمول می برد

وور به لارتن تذکر داد :" اگه همین الان نریم دیر می رسیم . "

لارتن برو هایش را در هم کشید و گفت :" یه عالمه وقت داریم ."

وور گفت :" نه ، اگه امروز زود نرسیم سرمون رو رنگی می کنن . ترز( Traz ) می زنتمون ."

لارتن دلیل آورد که :" همین چند روز پیش سرمون رو رنگی کردن ."

وور گفت :" بهم اعتماد کن ، ترز امروز هم اینکارو می کنه . "

لارتن غرغر کرد و از بشکه دور شد . دزدکی به سمت جایی که وور داشت با یک تکه پارچه گردنش را خشک می کرد می رفت . هیچ برنامه ی مشخصی برای روز های رنگ وجود نداشت . به نظر ، ترز به طور تصادفی در حقشان چنین لطفی می کرد اما وور در پیش بینی موعد آن مهارت داشت . نمی خواست به لارتن بگوید که چگونه می داند ولی از هر ده فعه هشت دفعه درست از آب در می آمد .

لارتن پرسید :" آماده ای ؟ " انگار که او کسی است که از ته دلش می خواهد از آنجا برود .

وور گفت :" آره ."

 

لارتن گفت :" پس بزن بریم ." و بینی اش را بالا کشید و دو پسر که هیچ کدامشان هنوز به سن نوجوانی نرسیده بودند راهشان را به سوی محل کارشان پیش گرفتند .






طبقه بندی: غیره،
برچسب ها:دارن شان، امیرحسین صباغی، تولد یک قاتل، حماسه ی لارتن کرپسلی، Darren Shan، The saga of Larten Crepsley، The birth of a killer، ترجمه ی داستان، داستان های زیبا، داستان های ومپایر، داستان ترسناک، رائفی پور، richard dawkins،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 13
تعداد بازدید مطلب : 163

[ سه شنبه 25 / 06 / 1393 ] [ 13:43 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت