close
تبلیغات در اینترنت
کارت پستال

کارت پستال

دوستان سلام . خودم از ترجمم خوشم اومد . فکر کنم این توی ترجمه ی من یه نقطه ی عطفی باشه . لحن نویسنده رو با لحن متن خودم خیلی خوب مطابقت دادم . قبلنا فقط با یه لحن ثابت می نوشتم . 

 

کارت پستال

تنها چیزی که از پدرم گرفتم کارت پستالیه که برای تولد ده سالگی ام فرستاده بود . وقتی سه سالم بود ما رو ترک کرد . من  و مادر و خواهرم را تنها گذاشته بود که خودمون چرخ زندگیمون را بگردونیم .مادرم هیچ وقت درباره اش حرف نمی زند ، اما خواهرم اونو یادش بود .

ازش می پرسم :" بابا چه جوری بود ؟"

با چشم های تاریک و خواب آلودش به من نگاه می کنه و و مو هاش رو از جلوی چشمانش کنار می زنه . پوست روی بازو هاش پوسته پوسته شده ، انگار که خودش رو از یک لوله ی زنگ زده بالا کشیده باشه . یکدفعه برگشت و خودش روخاروند و گفت :" کی ؟ "

" گفتم بابا چه جوری بود ؟ "

به من لبخند می زنه و متوجه می شم که حالش خوش نیست و باید سوالم را وقتی مطرح کنم که سرحاله .

  به هر حال تنها چیزی که از اون گرفتم فقط یک کارت پستال تولد ده سالگیم بود . روش نوشته شده بود تولدت مبارک مایکی . و داخلش شعری نوشته بود:

  حالا ده ساله هستی و حتما بزرگ شده ای

واقعا زمان زیادی طول نخواهد کشید

که یک مرد شوی ، مردی کاملا بالغ

با بازوانی بزرگ و قوی

    

 روی کارت پستال یه عکس ، در واقع یه نقاشی ، از پسری با کلاه ایمنی بود که تراکتور می روند . اما منظورم اینه که اصلا اون از کجا مطمئن بود که من بزرگ شده ام ؟ راستش رو بخواهید از این که می دونست کجا هستم متعجب شده بودم . ما خیلی زود به زود اسباب کشی می کردیم .

اما حرفی که خیلی روحیه ی من رو تخریب کرد زیر کارت پستال بود ، زیر اون شعر ، که نوشته بود :

  یادت باشد ، هیچ کس هوای تو را ندارد .

بابا

بار ها اون کارت پستال رو خونده بودم . سعی می کردم عمق حرفی رو که به من زده بود پیدا کنم .

" لارا ، بابا چه جوری بود ؟ "

سه ساعت گذشت و داشت ظرفا رو می شست . دختر وظیفه شناسیه .  سرش رو یکم بالا گرفت و چند لحظه درباره ی سوالم فکر کرد . گفت :" من هنوزم خیلی دوستش دارم ."    

" خوب من حالم ازش بهم می خوره . حالا چه جوری بود ؟ "

گفت :" آدم محکمی بود . "

" محکم ؟ "

" نه این که سخت گیر باشه ، بیشتر جدی . مثل تو ، فقط یکم باهوشتر ، هممم... یکم قدبلند تر و یکمم خوشتیپ تر . " و خندید به بازویم ضربه زد و گفت " ظرفا رو خشک کن . "

  جالبه که من از خواهرم چیز های زیادی یاد می گیرم ، مهم تر از همه " مواد مصرف نکن " که باید بجای حروف ایتالیک با حروف بزرگ می نوشتم ، اما مهم نیست . مسئله اینه که وقتی نشئه نیست یا بخاطر نیاز به مواد خماره خیلی باهوش می شه ، راستشو بخواهید اون هسته ی خانوده ی ماست ، نیروی خانواده ی ما ، حالا می خواهید باور کنید یا نکنید . حقیقتش اصلا اونه که ما رو کنار هم نگه می دارد . من ، پانزده ساله ، باهوش ، آینده دارم ، البته بقیه می گن ، با اینکه ندارم ، بعدا راجع بهش بهتون می گم . بعدشم مامانم ، به شدت راستگو ، کاری و باسلیقه ( بجز در مورد دوست پسراش ) و چیزایی مثل این . بعدشم که لارا ، نوزده ساله و معتاد اما خانواده رو کنار هم نگه می داره . چون مامان که اصلا خلقیات عجیبی داره و من هم که ... علافم . ازنظر مالی ، درسی ، اجتماعی ، اخلاقی ... خوب دیگه بهتره ادامه ندم .

لارا یه ویژگی داره که واقعا بهش میاد ، راستگویی . و چون راستگو هست بیشتر از بیشترین می بینه و بیشتر از بیشترین هم می دونه و اینطوری من و مامان رو کنار هم نگه می داره .

مامان ...

    

معلم زبان انگلیسیم ، خانم رایت ،  بهم گفت که بایستم و باید نشون بدم ، نه این که تعریف کنم . " زیادی داری تصیف می کنی . " الان بهم میگه ( یه نگاه بهش بنداز . )خوب شاید باید دست از توصیف زندگیم بردارم و بجاش نشون بدم چی اتفاق می افته . اما به این چیزا زود می رسم ، الان می خوام حرف بزنم .

باشه ، پس مامان . یعنی همون مادرم . سی و هفت سالشه و معتاده . یه دست و پا چلفتی کامل . بی عرضه در حد چی . باید یه برنامه ی تلوزیونی کشف حقیقت از روی مامانم ظبط کنن . چگونه نتوانیم ...؟

چگونه نتوانیم بچه هایمان را بزرگ کنیم ؟

چگونه نتوانیم برای آینده پس انداز کنیم ؟

چگونه نتوانیم یک شغل خوب پیدا کنیم ؟

چگونه نتوانیم یه دوست پسر خوب پیدا کنیم ؟

    

یک بار این کار رو کرده بود . منظورم پیدا کردن یه دوست پسر خوبه . من تمام مجله های زنونه ای که می خره رو خونده بودم و از بیرون که می دیدم معلوم بود که قرار نبود رابطشون پا برجا باشه . از همون لحظه ای که بهم گفت : " مهربونه ، خوش فکره ، خوشتیپه . یه شغل خوب داره داره ، پیت رو میگم ، با یه ماشین عالی ." (یه ماشین خوب لعنتی . حالا که می پرسین بهتون میگم . نپرسیدین ؟ خوب باشه ، لابد می خواستین بپرسین دیگه . یه کامپرسور . که یعنی یه سوپرشارژر  . که اونم یعنی کلی پول . خوبه . آلمانی . خوبه . و خیلی چیزای دیگه .) اما به هر حال وقتی داری اینو بهم میگی با خودم فکر می کنم که آره ، اما تو که قراره عاشق دربون کله طاس یه کاباره بشی ، یا یه فرش فروش که بهش میگی وین و می خوای با پیت کات کنی و به من بگی " بین ما هیچ آتشی نبود . " که یعنی فکر می کنی عشق مساوی درده ، و مهربانی یعنی ناراحتی و فکر می کنی دلپسند بودن مساوی ناپدید بودنه . تیریپ فقط با من صادق باش گرفته . پس همونطور که پیش بینی می شد پیت با اون کامپرسورش رفتن واسه ی خودشون . بعدش مارس اومد توی زندگیمون .  از مادرم پونزده سال کوچیکتره .

عجب آدم دائم الخمری .

عجب آدم آشوب راه بندازی .

  خجالت آور بود . این یه جرمیه که هیچ پدر و مادری نباید در قبال بچه هاش مرتکب بشه . اون سر و صدا ها رو می گم . من دوازده سالم بود که سن لارا هم به عبارتی می شد شونزده سال . تازه توی امتحاناتش مردود شده بود و توی سیف وی کار می کرد . خیلی از کارش راضی بود . یه حقوق معمولی می گرفت و رویای اینو داشت که یه دوست پسر و یه آپارتمان از خودش داشته باشه . آخرین چیزی که لارا می خواست این بود که مامان و مارس توی یه بعد از ظهر یکشنبه طبقه ی بالا رو تمیز کنن . ادامه بده مامان ، مامان باش ، شیره ای نباش . جون هرکی دوست داری اینقدر بیچاره نباش . اما نخیر . یه بعد از ظهر ، وقتی مارس داشت به لارا نخ می داد ، یعنی فقط در حد یه پیشنهاد ، لارا همچین جیغ کشید که مامان لباس پوشیده ، نپوشیده ، عین جت اومد پایین و یکی خابوند زیر گوش لارا که خفش کنه . وقتی هم که دید لارا داره مارس رو به چی متهم میکنه یکی دیگه هم زد .

من آدم قوی ای نیستم ، جدا نیستم . اصلا هم تظاهر نمی کنم که نیستم که شما فکر کنین من در حقیقت به طور پنهانی قوی ام . قوی نیستم ، همین . پس وقتی که مامان طرف مارس رو گرفت ، نمی تونستم با یه مشت حسابی توی فک مارس یا با یه ضربه ی زانو توی یه جای دیگش کارشو بسازم . البته واقعا ، واقعا می خواستم اینکارو بکنم . ولی رفتم همونجا جلوی پله نشستم و دعوا رو تماشا کردم .

  یکی از آن بعد از ظهر هایی بود که در آن ابر های خاکستری و تیره در آسمان با باد پرواز می کردند ( به قول رمان های قدیمی ، خرامان می رفتند . ) . جلوی در خونه نشسته بودم و به مرغ های دریایی که در آسمان چرخ می زدن و پرواز می کردن و روی هوا سر می خوردن ، نگاه می کردم .  ای کاش می تونستم همچین کاری بکنم .

من یه نظریه دارم که میگه برای ما جهان صافه چون روش میشینیم ، اما برای پرنده ها جهان مثل صخره ای هستش که بهش آویزون میشن . براشون مثل یه توپ بزرگه که مرتبا به یه گوشش آویزون میشن و ولش می کنن و پرواز می کنن و روی هوا سر می خورن . دارم از بحث اصلی منحرف میشم ، اما هنوز یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد .فقط می دونم چطوری تموم شد .صبح روز بعد اینقدر صبر کردم که مارس رفت بیرون و با موبایل مامان به پلیس زنگ زدم و این که زیر پله ها ، توی یه کیسه بیست گرم کوکایین جمع کرده بود رو بهشون لو دادم .

بینگو!!!

کارم تموم شد .

  همون طوری که گفتم آدم قوی ای نیستم اما وقتی پنج تا پولیس ، با یه سگ شفرد آلمانی در خونه رو بشکنن و مارس رو فریادزنان ببرن توی یه ون ، نیازی هم ندارم که باشم .

در هر صورت کارت پستالی که از پدرم گرفته بودم روش نوشته بود :" یادت باشد ، هیچ کس هوای تو را ندارد ." ، انگاری که این یه چیزیه که قبلا می دونستم ولی حالا فراموش کردم ، یا مثلا من به کسی گفته باشم هوای منو داشته باش و بعدش فهمیدم که هوام رو نداشتن .  منظورم اینه که ، بابا بیخیال ، من اصلا نمی دونم تو کی ای ، کجایی ، چیکاره ای . خواهش می کنم برای یک دقیقه هم که شده بابا باش . تا هر موقعی که می تونی اون جمله رو ننویس .

آخه تو رو خدا . من اون موقع فقط ده سالم بود .

بنویس دلم برات تنگ میشه یا وقتی بزرگتر شدی می بینمت یا  توی مدرسه بمون . راستش اصلا یه فکری . دیگه کلا برام کارت پستال نفرست .

به خودم می گم ادامه بده .

اون کارت پستال رو پس بفرست .

جالبش اینجاس که اون کارت پستال که کلا برام یک بار فرستاد ، با اون شعر بی سر و ته و اون عکس احقانه ، چه چیز مزخرفی می تونسته باشه .

ولی خداییش راست می گفت .

هیشکی هوای تو رو نداره .

  مترجم : امیرحسین صباغی میانایی                                     نویسنده : جیمز راس

 

 

 
 

        

                      

                  

 

James Ross

The Card

 

The only thing I ever got off my old man was a birthday card when I was ten. He'd gone off when I was three and left me and mam and my sister to fend for ourselves. Mam never talks about him but my sister remembers him.

     ‘What was dad like?' I ask.

     She looks at me through dark, sleepy eyes, pushes her hair back from her eyes. Her arms are scabbed like she's been shinning up a rusty drainpipe and accidentally slid back down and scraped herself. ‘Whu?'

‘I said, what was dad like?'

     She smiles at me, and I suss that she's still trippin' and I should ask her later when she's straight.

Anyhow, the only thing I ever got from him was a birthday card when I was ten. It said Happy Birthday Mickey! And then there was a verse inside the card that went:

Now you're ten, and how you've grown
It really won't be long
‘Til you're a man, and fully grown
With arms both big and strong.

And on the front of the card was a picture, a cartoon, of a little boy wearing a hardhat and driving a tractor. But I mean, how would he know I'd grown? To be honest, I was surprised he knew where I was, we moved so often.

But the killer was, at the bottom of the card, below the rhyme, he'd added:

Remember, no one's got your back
XX. Dad.

I'd studied this card on more than one occasion, trying to work out some depth to what he was telling me. ‘Laura, what was dad like?'

     Three hours later and she's washing up. The dutiful daughter. She looked up a little, thought about my question for a second or two. Then she said, ‘I love him. Still.'

‘Well I hate him. What was he like, though?'

     And she said, ‘Stern.'

     ‘Stern, huh?'

‘I don't mean strict; more like serious. Like you, a bit, but smarter, taller and better looking.' Then she laughed and slapped me across the arm, ‘Dry the dishes,' she said.

     It's funny, I learn a lot from my sister, mainly don't do drugs, which I should have written in capital letters instead of italics, but never mind, the thing is, when she's not high or shaking ‘cos she needs some stuff, she's really smart and, truth be told, she's the core of our family, the strength, believe it or not. Honest, she keeps us together. There's me, fifteen, bright, got a future, they tell me, though I haven't and I'll tell you about that later, and then there's my mam, as honest as, and working, and sensible (though not in her choice of boyfriends or anything) and all that stuff. And then there's Laura. Nineteen, and a junkie, but she holds the family together. Cos mam's a flake and useless, and I, basically, am at a loose end; financially, educationally, socially, morally… I won't go on.

Laura has one thing going for her; she's honest. And because she is honest she sees more than most, so she knows more than most, and she holds me and mam together.

Hold on, I was told by my English teacher, Miss Wright, that I should show, not tell; ‘too much exposition,' she'll say to me (look it up). So maybe I should stop describing my life, start showing what happens instead, but I'll get to that bit in a bit, so to speak.

     Mam.

Ok, so mam. My mother. She is thirty seven years old and she is a flake. A total dribble. Weak as. They should do a reality TV show on my mam – "How Not To …"

     "How Not To bring up your children."

     "How Not To save for the future."

"How Not To get a good job."                          

     "How Not To attract a nice boyfriend."

She did once. Attract a nice boyfriend, that is. And I've read all the women's magazines she buys and I knew from the off it wasn't going to last. From the moment she said to me, ‘He's kind, thoughtful, good looking. He's got a good job, Pete, and a lovely car' (a bloody good car, since you ask. You didn't? But you would have. A Kompressor. Which means Supercharger. Which also means money. Cool. German. Cool. And much more). But anyway, as she's telling me all this I'm thinking, Yeah, but mam, you're going to fall for a skinheaded nightclub doorman or a carpet salesman called Wayne and you're going to jack Pete in and tell me ‘there was no spark' which translates as, you think that love equals pain, and affection means distress and you think that being nice is the equivalent of being invisible. Which it kind of is. So just be honest. Please. So, as predicted, Pete went the journey. Kompressor and all. And in moved Marc. Fifteen years younger than mam. What a tosspot.

     What a racket.

     It was embarrassing. It was the crime that no parent should inflict upon their children! Making those noises. I was twelve, which made Laura sixteen; she'd just failed her exams and was working in Safeway. Very content. Regular money, dreaming about her own flat. Boyfriend. And the last thing that Laura wanted was mam and Marc doing that upstairs halfway through a Sunday afternoon. Go on mam; be a mam, not a flake. Don't be desperate, please. But no. And when Marc made a play for Laura one afternoon, just a suggestion you understand, she screamed the place down and mam came dashing downstairs half-dressed and slapped Laura to shut her up and then slapped her again when she heard what she was accusing Marc of doing.

I'm not tough, really, I'm not. And I'm not pretending to be not tough so you'll think that really I secretly am tough either. I'm just not. So when mam took his side against Laura I couldn't drop Marc with a right hook to the jaw or a knee in the family jewels, though I really, really wanted to, so I just went and sat on the front step and listened to them row.

     It was one of those afternoons with dark and light grey clouds flying across the sky on the wind (scudding, as they say in really old novels). I sat on the step of our front door watching the seagulls wheel and fly and sail on the wind. I wished I could do that.

I have this theory that, to us the world is a flat thing we stand on, but to birds it is a cliff they cling to, a huge ball and they cling to the side and then fall off and fly and glide. I'm digressing here, but I can't remember what else happened, except I know how it ended. The next morning I waited until Marc went out and then I used mam's phone to call the police and grass Marc for the twenty grams of cocaine he had stashed in a haversack under the stairs.

     Bingo.

     Job done.

     Like I say, I'm not tough. But I don't need to be when there's five polis and a German Shepherd dog breaking down the door and dragging Marc screaming down the path and into a van.

 

Anyhow, this card I got from my dad. It said, remember, no one's got your back, like this was some piece of information I'd known but had forgotten, or like I already had asked someone to get my back and then discovered they hadn't got it, or something. I mean, come on dad, I don't know who you are, or where you are or what you do or anything, but come on, be a dad for a minute. For as long as it takes not to write that sentence.

     I was ten years old for Chrissake.

Write I miss you or We'll meet up when you're older or Stick in at school. In fact, here's an idea. Don't send me a card.

     Go on.

Unsend it.

     But the funny thing is, daft, one-off card with a stupid picture and a deranged verse it might have been.

     But he was right.

     No one's got your back.

 

 






طبقه بندی: غیره،
برچسب ها:ترجمه، داستان کوتاه، the card، کارت پستال، داستان زیبا، داستان های به زبان انگلیسی، رائفی پور، داستان های به زبان عامیانه، +18، عکس سسکی، دمای هوای تهران، دیوار، دانلود فیلم، داستان عاشقانه، گشت 2، عروس عشق، فال حافظ، کلیپ خنده دار، قران کریم بسیار نفیس،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 174

[ 25 / 05 / 1394 ] [ 11:59 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت