close
تبلیغات در اینترنت
هنر گیج کننده

هنر گیج کننده

دوستان سلام . سر این یکی خیلی وقت نذاشتم ولی بدک نیست . 

هنر گیج کننده

" دارم بهتون میگم که من اون کار رو نکردم . من اصلا نمی دونستم ."

هم اتاقیم وقتی داشتند او را از ساختمان ما بیرون می بردند جیغ می کشید و عجز و لابه می کرد . او در محوطه ی کالج هنرمند شناخته شده ای بود ، اگرچه هنرش بیش از اندازه برایش دردسر درست کرده بود . استاد ها همیشه او را بخاطر چیزهایی که می کشید سرزنش می کردند ، از او می خواستند که بعد از کلاس بماند ، به والدینش زنگ می زدند – انگار که پدر و مادرش روی چیزهایی که می کشید کنترل داشته باشند : او یک دختر بالغ بود !

و چیزهایی که می کشید ! اجساد مثله شده ای که خون از قطعات آن ها بیرون می جهید . صورت های ترسیده ای که چشم هایشان با شعله ی شمع هایی که نزدیکشان بودند آب شده بود . موجوداتی که از شکم انسان هایی که به عنوان میزبان انتخاب کرده بودند بیرون می آمدند . در نقاشی هایش خون زیادی کشیده شده بود . هر دفعه می خواست کارهایش را در نمایشگاه های هنری به نمایش بگذارد ، دست رد به سینه اش می زدند . دانشجوهای سال بالاتر می گفتند :" این ها برای بقیه ی دانشجو ها خیلی گیج کنندس ." نقاشی هایش تقریبا برای همه گیج کننده بودند .

استاد های هنر همیشه از او می پرسیدند که چرا او همچین چیز هایی می کشد . من هم برایم جای سوال بود . هر دفعه یک جواب می داد :" من چیزی رو می کشم که توی تصوراتم می بینم . کابوس هام رو می کشم . اون کابوس ها برام خیلی زنده و واضح بنظر می آن . بنظرم جرم میاد که اون ها رو روی کاغذ نیارم . سعی کردم چیزهایی رو بکشم که اینقدر پر از خون نباشن اما اون ها چز هایی نیستن که توی تصوراتم می بینم . "

جرم ... این که او از این لفظ استفاده می کرد ، کنایه ی ظالمانه ای بود .

او با دوست پسرش سر جنگ داشت . همه این را می دانستند اما کسی اصلا نمی دانست سر چه . شاید دوس پسرش او را بر زده بود یا از او پول دزدیده بود . الان دیگر کوچکترین اهمیتی ندارد . ما همه شنیده بودیم که او سر دوست پسرش فریاد میزد :" میکشمت . میکشمت ."

و دست آخر او کشته شد . همین طوری کشته نشد ، مثله شد . اعضای بدنش ، در جایی که بدنش پیدا شد روی زمین پاشیده شده بودند . دقیقا مثل نقاشی هایش .

پلیس او را بازداشت کرد . بالاخره گفته بود که او را می کشد . او بود که همه ی آن چیز ها را می کشید ... آن چیزهایی که می گفتند باید برای ما زنگ خطری می بود . یکی از استاد ها خود را سرزنش می کرد و می گفت :" اگر همون موقع که اولین نقاشی وحشیانه ی خودشو به ما نشون می داد یه کاری می کردیم ، می تونستیم جلوی این رو بگیریم . اون پسر می تونست الان زنده باشه . "

 

او مرتبا فریاد می زند :" من بیگناهم! من بیگناهم! " اما هیچکس به او گوش نمی کند . می خواهند محکومش کنند .شواهد به نفعش نیست .

به نظرتون می میدونم اون بی گناهه ؟ آره . البته که هست  . اون آزارش به یه مورچه هم نمی رسه . فقط اون مزخرفات رو می کشه

در واقع این من بودم که اون کار رو کردم !

 

ترجمه از امیرحسین صباغی میانایی                                                 نویسنده : مارا موریگان

Disturbing Art

By Mara Morrigan

“I’m telling you, I didn’t do it! I didn’t even know!”

 

My roommate screamed and pleaded as they dragged her from our apartment building. She was a well known artist here on campus, though her art had earned her more than enough trouble. Professors always chided her for the things she drew. Called her into meetings after class. Phoned up her parents–like they had any control over what she drew; she was an adult! But we all knew it was going to catch up with her.

And the things she drew! Bodies being sliced open with blood spurting out. Horrified faces with the eyeballs melted out by nearby candle flames. Creatures bursting from the stomachs of human beings that they’d used as hosts. So much blood and gore, whenever she tried to get her work put up in the arts exhibits, they always told her no. “It’s too disturbing for the other students to see,” the higher-ups said. It was probably too disturbing for anyone.

Art professors always asked why she drew that stuff. So did I. Every time, her answer was the same: “I draw what’s in my imagination. I draw my nightmares. I see them very vividly. It seems like a crime not to put them on paper. I’ve tried to draw things that aren’t as gory, but that’s just not what’s in my imagination.”

A crime… such a cruel irony that she used that statement.

She’d been fighting with her boyfriend. Everyone knew that. No one quite knew what he did. Maybe he cheated on her. Maybe he stole money from her. It hardly matters anymore. We all heard her scream at him many times: “I’ll kill you! I’ll kill you!”

And then he turned up dead. Not just dead, but gutted. His organs spread around the field where they found his body. Just like one of her paintings.

The police took her into custody. She did, after all, say she’d kill him. She did draw all those things… those things they say should have been alarm bells. “If we’d just done something when she’d turned in her first disembowelment painting,” one professor lamented, “we could have stopped this. He would still be alive.”

She keeps yelling, “I’m innocent! I’m innocent!” But no one’s going to listen to her. They’re going to convict her. The evidence just isn’t in her favor.

Do I know if she’s innocent? Yes. Of course she is. She wouldn’t hurt a fly. She only draws the shit.

.

I’m the one who actually does it.







طبقه بندی: ترسناک،
برچسب ها:هنر گیج کننده، disturbing art، داستان کوتاه، داستان ترسناک، رائفی پور، richard dawkins، داستان ها انگلیسی، دانلود گشت 2، دانلود فروشنده، داعش، آپلود عکس، عکس سک30، شارژ ایرانسل، شیپور، لازانیا، دمشق الان، هوای تهران الان، ظرفیت مصلی تهران، زیرنویس فارسی، ضمن خدمت فرهنگیان،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 131

[ 01 / 06 / 1394 ] [ 18:55 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت