close
تبلیغات در اینترنت
حیف

حیف

سلام به شما دوستان عزیز . این داستان رو خیلی با حس نوشتم . دلم نمی خواد زیاد تعریف کنم اما خیلی تمیز در اومده .

 

ادامه مطلب :) نظر یادتون نره 

حیف 

قطره های باران مثل پتک بر سرش فرود می آمدند .حس سردی خاصی را در اطراف چشمان و گونه اش احساس می کرد . خشکش زده بود . بدون آنکه چیزی ببیند ، خیره به گوشی اش نگاه می کرد . عابران با تعجب از کنارش می گذشتند . دستش شل شد . گوشی از دستش افتاد . دست راستش ناخودآگاه به سمت دهانش رفت و دو قطره ی کوچک اشک ، پنهانی در میان قطرات درشت باران بر زمین افتاد . دست راست را جلوی چشمان گرفت و دست چپش را زیرش گذاشت . صدای هق هق گریه از صدای باران بلندتر شده بود . مردی دوان دوان از پشت سرش ، در حالی که صورتش را بین یقه هایش پنهان کرده بود به او نزدیک شد و دست به سینه ایستاد .

-   جناب مهندس !

التفاتی نکرد و به گریه اش ادامه داد .

-   جناب مهندس !

صدای هق هق قطع شد . بینی اش را بالا کشید و آهسته سرش را برگرداند . به کارمندش نگاه بغض آلودی کرد .

-   جناب مهندس عرضی داشتم .

چهره اش در هم رفت ولی هنوز می شد آثار ناراحتی را به وضوح در صورت اش دید . انگار که تمام آن ماجرا تقصیر کارمند فلک زده باشد .

-   من مهندس نیستم الاغ !

کارمند یکه خورد .

-    ببخشید قربان . قصد جسارت نداشتم .

-   خوب دیگه قصد جسارت نداشتی حالا از جلو چشمام گمشو .

-    من واقعا شرمندم . برادرتون بهم گفتن که مادرتون فوت کردن . اما راستش الان موقع عرضه ی محصول جدید شرکته  . اگر الان شما نیاین و توی مراسم معرفی محصول توضیحات لازم رو ندین ممکنه تمام زحمت مهندسا و کارگرا هدر بره .

-    خوب به جهنم .

این را آنچنان فریاد زد که همه ی نگاه ها در خیابان به سمت او رفت . چند نفس عمیق کشید و کارمندش را به باد کتک گرفت . به هیکل کارمند نمی آمد که از آدم کوچک جثه ای مثل او کتک بخورد اما چه می کرد که شغلش برایش بسیار ارزشمند بود . از شدت ضربات هم دستان او و هم صورت کارمندش خونی و مالی شده بودند . در نهایت هلش داد و در حالی که نفس نفس می زد شرع کرد به سر و صورت خود زدن . عقلش از سنگینی عذاب وجدان ضایع شده بود .  

مادرش در خانه ی سالمندان مرده بود . حتی آخرین باری که به او سر زده بود را درست به خاطر نداشت . اصلا به فکرش هم خطور نمی کرد که ممکن است روزی را ببیند که مادرش در آن دیگر زنده نباشد . وقتش با ارزش تر از آن بود که برای آن پیرزن روده دراز تلف شود . رسیدن به شرکتش و نظاره کردن دولا راست شدن های مردم برای بسیار بیشتر ازتوجه به مادرش اهمیت داشت . حال دیگر نمی دانست چه کند . خودزنی ها و سر به دیوار کوبیدن ها فایده نداشت . مادرش با این کار ها برنمی گشت . حال دیگر دور ترین خاطره های زندگیش هم برای زنده شدند . گویی ساعتی پیش بوده باشند . بعد از مدت ها یاد بازی های کودکانه اش افتاد . آن لبخند های شیرین را ، آن آغوش گرم و نوازش ها ا که ریشه در عشقی بی انتها داشتند را به یاد آورد . حس بوسه های مادرش روی پیشانی و گونه های اشک آلودش دوباره تازه شد . بازهم آن چهره ی زیبا و آن زلف های خوش رنگ را به خاطر آورد.

البته چیز دیگری را هم به خاطر آورد ; خاطره ای از چند ماه قبل از آن زمان . آخرین باری که به دیدار مادرش رفته بود . نمی شد از او جز صورتی تکیده و مو های سفید چیزی دید . آن نگاه ملتمسانه ی مادرش موقع رفتن پیش چشمش بود . در چشمان لرزان و مو های آشفته اش کوهی از غم پنهان بود . جوانیش را در راه پسر داده بود و حالا انتظار دقیقه ای بیشتر بودن با او را داشت . با این حال او حتی چند دقیقه زودتر رفت . مادر آن لحظه حسرت خورد . با این همه هنوز هم مطمئن بود که پسر را به اندازه ی جانش دوست دارد . راستی چه کار مهمی داشت که مجبور شد زودتر برود ؟ با همسرش قرار خرید داشت . هرچند همسرش در ابتدا سعی داشت او را از فرستادن مادر به خانه ی سالمندان منصرف کند اما وقتی دید دل پسر به حال مادر نمی سوزد ، صلاح ندید بیشتر از این دخالت کند و با آن که پیرزن را دوست داشت ، دیگر آن اهمیت را برایش قائل نمی شد . آن روز هم به این نتیجه رسید که بهتر است شوهرش از خانه ی سالمندان زودتر بیاید .

کارمند بیچاره در تمام بدنش درد داشت ، اما چیزی که بیشتر توجهش را جلب می کرد حرکات عجیب رئیسش بود . با حیرت نگاهش می کرد که چشور حالاتش عوض می شود . لحظه ای می خندد و لحظه ای گریه می کند و لحظه سرش را به دیوار می زند . دید دستش را به سمت جیب داخل کتش برد . ترسید . می دانست که رئیس مجوز حمل اسلحه دارد . مغز رئیس بر دیوار کنار خیابان پاشیده شد و صدای گلوله در خیابان پیچید . مادر همچنان مرده بود .

 

امیرحسین صباغی میانایی






طبقه بندی: آموزنده،
برچسب ها:دانلود از یوتیوب، زیرنوس فارسی، بی بی سی فارسی، کانال تلگرام +18، خبرگزاری فارس، تیراندازی در مجلس، عملیات داعش در ایران، تلفات عملیات تروریستی در حرم، پست، بانک ملی، بانک صادرات، بازار، خبر، خدا، چوب، جوک خفن، ژاپن، ژورنال، عکس دختر،
امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 5
تعداد بازدید مطلب : 83

[ چهار شنبه 27 / 02 / 1396 ] [ 13:47 ] [ امیر ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
لینک رایگان - لینک رایگان کمربند میس بلت - کمربند میس بلت